تبليغاتX
مهر ولایت از آسمان ایران
نگرشی بر زندگانی وابعاد شخصیتی حضرت رضا علیه السلام
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


مهر ولایت از آسمان ایران







مطالب این وبلاگ بر گرفته از کتاب حضرت آیت الله کریمی جهرمی میباشد

۱.جنبه‌هاي شخصي حضرت امام رضا عليه‌السلام

۱.جنبه‌هاي شخصي حضرت امام رضا عليه‌السلام (دوران حمل) 

1.جنبه‌هاي شخصي حضرت امام رضا عليه‌السلام(نام شریف ولقب مبارک)

2.عرفان و عبادت حضرت رضا عليه‌السلام

2.عرفان و عبادت حضرت رضا عليه‌السلام(عبادات حضرت رضا عليه‌السلام)

3.اخلاق کريمة حضرت رضا عليه‌السلام ( ظرايف اخلاقي امام به صورت اجمال)

4.ميراث جاويدان حضرت رضا عليه‌السلام(چهل حديث از حضرت رضا عليه‌السلام)

4..ميراث جاويدان حضرت رضا عليه‌السلام(. در مورد ماه مبارک رمضان)

4..ميراث جاويدان حضرت رضا عليه‌السلام(. در مورد ماه محرّم الحرام)

4..ميراث جاويدان حضرت رضا عليه‌السلام(اشعار حضرت رضا عليه‌السلام)

4..ميراث جاويدان حضرت رضا عليه‌السلام(ارشادات حضرت رضاعليه‌السلام)

5.توسل به حضرت رضا و کرامات آن حضرت

5.توسل به حضرت رضا و کرامات آن حضرت ( سخن چهار نفر از بزرگان شيعه)

6.خطوط انحرافي عقيدتي در عصرحضرت رضا عليه‌السلام

6.خطوط انحرافي عقيدتي در عصرحضرت رضا عليه‌السلام (فتنه واقفيه)

6.خطوط انحرافي عقيدتي در عصرحضرت رضا عليه‌السلام (فتنة تصوف و صوفيگري )

6.خطوط انحرافي عقيدتي در عصرحضرت رضا عليه‌السلام (بلواي جبر و تفويض)

7.سفر حضرت رضا عليه‌السلام به ايران

7.سفر حضرت رضا عليه‌السلام به ايران( مراسم توديع امام رضا عليه‌السلام به هنگام حرکت)

8.جريان ولايت‌عهدي حضرت رضا عليه‌السلام

8.جريان ولايت‌عهدي حضرت رضا عليه‌السلام ( بازي‌هاي سياسي مأمون و نماز عيد فطر)

9.شهادت حضرت رضاعليه‌السلام

9.شهادت حضرت رضاعليه‌السلام(اهلبیت علیهم السلام و خبر شهادت حضرت رضا عليه‌السلام

10.زيارت حضرت رضا عليه‌السلام

+ نوشته شده در  بیستم اسفند 1386ساعت   توسط آرام  | 


1 زيارت گذشتگان و بزرگان دين

زيارت مؤمنان و برادران ديني، به ديدار آنان شتافتن و رفتن به خانة آنها، محل کار يا مرکز فعاليت آنها و ملاقات با آنان است، ليکن در اسلام زيارت گذشتگان به ويژه کساني که داراي وجاهت اجتماعي و مقام رفيع معنوي بوده‌اند نيز عنوان خاص، آثار بسيار و ثواب فراوان دارد؛ کل انواع اين قسم دوم از زيارت، حاکي از جهان بيني اسلام است و اينکه مفهوم حيات و زندگي را وسيع و گسترده مي‌بيند و آن را در زندگي مادي اين جهان منحصر نمي‌داند بلکه حيات پس از مرگ را به شکلي عالي و مقرون با درک و شعور و قابليت مخاطبه و حتي استمداد کردن از آنها در پاره‌اي از موارد، ثابت و محقق مي‌داند؛ اين قسم از زيارت، شامل: زيارت اهل قبور، درگذشتگان از مؤمنان و پدران و مادران، زيارت مرقد علماي اعلام و يا قبور شهداي عزيز اسلام، قبور صالحان و عابدان، همچنين قبور منوّر انبياي عظام به خصوص قبر مطهر حضرت خاتم الانبياء، محمد مصطفي صلّي الله عليه و آله و سلم و قبور شريف عترت طاهرة پيامبر، امامان معصوم و نيز امامزادگان والا مقام مي‌شود و همه را در برمي‌گيرد. بهترينِ قسم آن پس از زيارت قبر پيامبر اعظم صلّي الله عليه و آله و سلّم، زيارت امامان معصوم صلوات الله عليهم اجمعين است.

اهميت و نقش زيارت قبور امامان

حضرت علي بن موسي الرضا عليه‌السلام در اين باره مي‌فرمايند:

انّ لکلّ امام عهداً في عنق اوليائه و شيعته و انّ من تمام الوفاء بالعهد و حسن الاداء زيارة قبورهم فمن زارهم رغبةً في زيارتهم و تصديقاً بما رغبوا فيه کان ائمتهم شفعاؤه يوم القيامة[1]

براي هر امامي، عهد و پيماني بر گردن دوستان و شيعيان اوست و به يقين از تمام وفاي به آن عهد و پيمان و نيکو ادا کردن آن، زيارت قبور آنان است؛ پس کسي‌که آنان را از روي رغبت و علاقه‌مندي و براي تصديق آنچه را که در آن رغبت و علاقه دارند، زيارت کند امامان او، شفيعانش در روز قيامت خواهند شد.

طبق اين روايت شريفه، زيارت قبور مطهر ائمة طاهرين عليهم السلام به پايان بردن و به منزل رساندن آن عهد و پيماني است که از امامان بر گردن هر فردي از شيعه است و به خوبي ادا کردن آن، حقّ آن بزرگواران است و خود موجب مي‌شود که زيارت کننده به شفاعت آن عزيزان نايل گردد.

و از حضرت صادق عليه‌السلام روايت شده که:

من زارنا في مماتنا فکانّما زارنا في حياتنا[2]

کسي‌که ما را بعد از مرگمان زيارت کند همچون کسي است که ما را در حياتمان زيارت کرده باشد.

1 امتياز زيارت حضرت رضاعليه‌السلام

و اکنون به زيارت مخصوص حضرت علي بن موسي الرضا عليه‌السلام مي‌پردازيم. نخست يادآور مي‌شويم که در ميان ائمة طاهرين، زيارت دو نفر آنان از نظر آثار، برکات و پاداش‌هاي جزيل الهي امتياز ويژه‌اي دارد: يکي حضرت امام حسين عليه‌السلام و ديگري حضرت ابوالحسن الرضا عليه‌السلام و سخن ما فعلاً در مورد دوم است. زيارت قبر شريف و مبارک حضرت علي بن موسي الرضا عليه‌السلام مورد سفارش مؤکّد شخص پيامبر اعظم اسلام و خاندان طيّب و طاهر آن بزرگوار است.


1 رواياتي در زيارت حضرت رضا عليه‌السلام

اينک برخي از آن روايات را ذکر مي‌کنيم؛ اميد که موجب مزيد و افزايش بينش و رغبت همگان در زيارت قبر آن بزرگوار باشد:

1. پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله و سلّم فرمود:

ستدفن بضعة منّي بخراسان ما زارها مکروب الّا نفّس الله کربته و لا مذنب الّا غفر الله له ذنوبه[3]

به زودي پارة تن من در خراسان دفن خواهد شد؛ هيچ غصّه داري او را زيارت نمي‌کند مگر اينکه خداوند غم و اندوه او را برطرف مي‌سازد و هيچ گناهکاري او را زيارت نمي‌کند مگر اينکه خداوند گناهانش را خواهد آمرزيد.

مجلسي اول، آخوند ملا محمد تقي رضوان الله عليه در شرح آن مي‌فرمايد: «عامّه، اين خبر را ذکر کرده‌اند و گفته‌اند که اين از معجزات پيامبر صلّي الله عليه و آله و سلّم است؛ زيرا از امور غيبي، خبر داده‌اند همان‌گونه که در خبر شهادت اميرالمؤمنين و حسنين صلوات الله عليهم اجمعين نيز از امور غيبي خبر داده‌اند.»[4]

2. مرحوم شيخ صدوق از نعمان بن سعد نقل‌ کرده که حضرت علي بن ابي‌طالب عليه‌السلام فرمود:

سيقتل رجل من ولدي بارض خراسان بالسمّ ظلماً اسمه اسمي و اسم ابيه اسم ابن عمران موسي عليه‌السلام الا فمن زاره في غربته غفر الله عزّوجلّ له ذنوبه ما تقدّم منها و ما تأخّر و لو کانت مثل عدد النجوم و قطر الامطار و ورق الاشجار[5]

به زودي مردي از فرزندان من در سرزمين خراسان با ظلم ظالمان، مسموم خواهد شد، نام او نام من و اسم پدرش اسم فرزند عمران، موسي عليه‌السلام، است. آگاه باشيد که هر کس او را در غربتش زيارت کند خداوند، گناهان گذشته و بعد او را خواهد آمرزيد.

3. حضرت صادق عليه‌السلام فرمود:

يقتل حفدتي بارض خراسان في مدينة يقال لها طوس من زاره اليها عارفاً بحقّه اخذته بيدي يوم القيامة و ادخلته الجنّة و ان کان من اهل الکبائر

فرزند من در سرزمين خراسان در شهري به نام طوس کشته خواهد شد؛ کسي‌که او را در آن مکان زيارت کند و عارف به حق او باشد، من دست او را مي‌گيرم و او را در بهشت داخل خواهم نمود هر چند کبائري از او سرزده باشد.

در ادامة اين روايت آمده که حمزه بن حمران، راوي اين روايت مي‌گويد: عرض کردم: «جانم فداي شما! شناخت حق آن حضرت چيست؟» فرمود: «بداند که او امام مفترض الطاعه و غريب و شهيد است.»

بعد فرمود: «کسي‌که او را زيارت کند در حالي که عارف به حق او باشد، خداي عزّوجل اجر هفتاد شهيد از کساني که به حقيقت، پيش روي رسول الله به شهادت رسيده باشند به وي عطا خواهد فرمود.»[6]

4. حضرت جواد عليه‌السلام نيز مي‌فرمايد:

ضمنت لمن زار قبر ابي بطوس عارفاً بحقّه الجنّة علي الله عزّوجلّ[7]

من براي کسي‌که قبر پدرم را در طوس زيارت کند در حالي که عارف به حق او باشد، بهشت را بر خداي عزّوجل ضمانت مي‌کنم.

5. شيخ صدوق رضوان الله عليه نقل کرده‌اند که حضرت رضا عليه‌السلام فرمودند:

من زارني علي بعد داري اتيته يوم القيامة في ثلاث مواطن حتّي اخلّصه من اهوالها: اذا تطايرت الکتب يميناً و شمالاً و عند الصراط و عند الميزان[8]

کسي‌که مرا با آن دوري جايگاهم زيارت کند، من در روز قيامت در سه جا به سوي او مي‌آيم تا او را از هول‌هاي اين سه موقف رها کرده و نجات بخشم: يکي هنگامي که نامه‌هاي اعمال از هر سو همچون پرنده در هوا در طيران درآيد تا به دست او برسد، ديگري نزد صراط و سوّم هنگام ميزان.

آري! يکي از الطافي که شخص زيارت شونده دربارة زائر خود مي‌کند زيارت متقابل است و آن را از لحاظ عرفي، «بازديد» مي‌نامند. خصوصيت و امتياز اين پاداش اين است که از سنخة خود عمل است.

و حضرت رضا عليه‌السلام به زبان مبارک خويش متعهد شده‌اند که اين پاداش ويژه را نسبت به زائر خود در سطح بالاتر و بيشتر داشته باشند که اگر زائري يک بار به ديدن ايشان آمده آن بزرگوار در سه جا، آن هم سه موقف خطرناک، از او بازديد کرده و گرفتاري او را رفع کنند:

1. هنگامي که نامه‌هاي اعمال بسان پرندگان در هوا به پرواز آيد.

2. هنگام عبور از صراط.

3. نزد ميزان و هنگام وزن اعمال.

1 متن و کيفيت زيارت حضرت رضا عليه‌السلام

براي آن بزرگوار سه گونه زيارت است:

1. زيارت‌هاي غير اختصاصي مانند زيارت جامعه کبيره و زيارت امين الله که هر دو از بهترين زيارات است و مي‌شود هر امامي و از جمله حضرت رضا را با آن زيارت کرد.

2. زيارت اختصاصي مفصّل که مرحوم شيخ صدوق در کتاب من لايحضره الفقيه نقل کرده و محدث قمي آن را زيارت مشهور حضرت رضا مي‌خواند و فرموده از کتاب مزار ابن قولويه معلوم مي‌شود که از ائمه عليهم السلام مرويّ بوده باشد.

اين زيارت، مشتمل بر آداب مقدماتي خاص است و نيز مشتمل بر شهادتين و ذکر صلوات بر پيامبر و حضرت زهرا و هر يک از امامان دوازده گانه با عبارات بسيار جالبي است و بعد از آن عباراتي مشتمل بر سلام‌هاي متعدّد به حضرت رضا عليه‌السلام و صلوات بر آن حضرت و لعن بر اعداي آن بزرگوار و اعداي آل محمد است. و بعد از نماز آن زيارت، دعايي است مشتمل بر مضامين عاليه و استغفار‌هاي متعدد و به الفاظ و عبارات گوناگون.

شايسته است که زائران محترم از فيض اين زيارت محروم نمانند و محدث قمي آن را در اول فصل کيفيت زيارت حضرت رضا نقل کرده است.

3. زيارتِ اختصاصيِ مختصرِ آن بزرگوار و آن سه زيارت است:

الف. صلّي الله عليک يا ابا الحسن صلّي الله علي روحک و بدنک صبرت و انت الصادق المصدق قتل الله من قتلک بالايدي و الالسن

درود خدا بر تو اي ابوالحسن! درود خدا بر روح و بدن تو باد، صبر کردي در حالي که راستگو و مورد تصديق [خدا و رسول و اولياي او] بودي. خداوند کساني را بکشد که تو را با دست و زبان خود کشتند.

ب. زياراتي است که از ابن قولويه نقل شده که از بعضي از ائمه عليهم السلام نقل کرده است:

اللهم صل علي علي بن موسي الرضا المرتضي(تا آخر)

ج. زيارتي که شيخ مفيد در مقنعه نقل فرموده است:

السلام عليک يا ولي الله و ابن وليه السلام عليک يا حجة الله و ابن حجته... صلي الله عليه و رحمة الله و برکاته[9]

د. زيارت وداع و خداحافظي با آن حضرت:

شيخ مفيد رضوان الله عليه در زير عنوان: «باب وداع ابي الحسن عليه‌السلام» فرموده است: کنار قبر شريف مي‌ايستي و مي‌گويي:

السلام عليک يا مولاي ياابالحسن و رحمه الله و برکاته استودعک الله و اقرأ عليک السلام آمنّا بالله و بالرسول و بما جئت به و دللت عليه اللهم فاکتبنا مع الشاهدين.

سپس خود را به روي قبر بينداز و ببوس و گونه‌هايت را روي آن بگذار و ديگر هر وقت خواستي از آنجا برو.[10]

1 تذکري لازم به زائران

براي زائران آن حرم قدسي و ساير حرم‌‌هاي مطهرة ائمه طاهرين و معصومين پاک، آداب بسياري است و اين بحث، خود تأليف مستقلّي را مي‌طلبد و ليکن يکي از آنها را که چه بسا مهم‌ترين آنها به شمار مي‌آيد در اينجا يادآور مي‌شويم و آن مراعات تقوا و پرهيزکاري است و اينکه انسان با آلودگي در آن حرم‌هاي مطهره وارد نشود مگر براي تطهير خود در حال توبه و بازگشت از گناه.

هر چند عنايات آن بزرگواران و از جمله حضرت رضا عليه‌السلام ممکن است شامل همگان بشود ولي نسبت به انسان مصرّ بر گناه، اطميناني نيست؛ چون خاندان عصمت از گناه بيزارند و همواره در راه مبارزه با گناه بوده‌اند و در اين مسير به شهادت رسيدند.

بعضي از بزرگان بوده‌اند که چون آمدن خود را به مشهد مقدس، مستلزم ديدار و ملاقات با پادشاه وقت مي‌دانستند به کلي از زيارت، چشم پوشي کردند تا نکند دچار ملاقات با حاکم شوند و به حبّ دنيا و رياست و جاه، آلوده گردند.

مرحوم سيد نعمت الله جزائري رضوان الله عليه مي‌گويد: «موثّق‌ترين مشايخ و اساتيد من برايم حکايت کرد که سيد جليل سيد محمد صاحب کتاب مدارک و نيز شيخ محقق شيخ حسن، صاحب کتاب معالم به کلي زيارت حضرت رضا عليه‌السلام را ترک کردند؛ زيرا بيم آن داشتند که اگر به ايران بيايند شاه عباس آنان را در شرايطي قرار دهد که به ديدار او بروند ـ با اينکه او از عالي‌ترين سلاطين شيعه و سلاطين صفويه بود ـ ؛ پس در نجف ماندند و به بلاد عجم نيامدند.»[11]

مبادا که انسان براي زيارت حضرت رضا عليه‌السلام به هر گناه و ذلتي تن دهد؛ زيارت حضرت رضا زماني ارزشمند است که انسان از اعمال خلاف رضاي خدا دور باشد.

مرحوم سيدنا الاستاد آيت الله العظمي آقاي گلپايگاني رضوان الله عليه مي‌فرمودند: «در زمان پهلوي براي زيارت حضرت علي بن موسي الرضا به مشهد مشرّف شدم. ولي وضع حجاب زنان در مشهد به قدري بد بود و زنندگي داشت‌که من از مسافرت خود، پشيمان گرديدم.

اين جريان گذشت تا يک روز که از کنار خيابان عبور مي‌کردم و مواظبت بسيار داشتم و حتي چشمانم را مي‌بستم که نظرم به زنان نيفتد. يکي دو سه نفر از بازاريان مشهد از مغازه‌هاي خود بيرون آمدند و گفتند: آقا شما اين طور مي‌کنيد و اين قدر مواظبت مي‌نماييد؟ پس ما چه کنيم که مرتب با اين زنان رو به رو و طرف معامله هستيم؟

آن زمان بود که آن نگراني که از سفر خود به مشهد در دل داشتم مرتفع گرديد؛ زيرا ديدم بعضي هم از حالات من به خدا و وظائف شرعي خود و به عواقب سوء شيوع گناه، توجه پيدا کرده‌اند.»

مرحوم آقاي شيخ علي اکبر مروّج الاسلام رحمة الله عليه که خود از اهل مشهد بود و روحاني بسيار با تقوايي به شمار مي‌آمد مي‌گويد: «نقل شده که يکي از بزرگان فرموده است: وقتي من در عالم خواب به خدمت حضرت رضا عليه‌السلام مشرّف شدم. ديدم زنبورهاي زيادي اطراف آن حضرت را گرفته‌اند و به آن سَرور، آسيب مي‌رسانند. هر چه کردم نتوانستم آنها را دفع نمايم. صبح، خواب خود را براي هر يک از علما که گفتم فرمودند: آن زنبورها زن‌هايي‌اند که حجاب شرعي ندارند که خود موجب زحمت زائران هم مي‌شوند.»[12]

ولي ظاهر اين است که انحصاري به زنان و دختران بي‌حجاب و بد حجاب ندارد بلکه هر کس با کارهاي خلاف شرع و اصرار بر معاصي خداوند به زيارت آن حضرت رود همين حساب را دارد و زنبوري است که آن بزرگوار را نيش مي‌زند و آن حضرت را آزرده خاطر و رنجور مي‌سازد!

و نيز ايشان مي‌نويسند: «يکي از بزرگان براي حقير نقل فرمود که مرد تاجري از تهران به عنوان زيارت به مشهد مقدس مشرف شده بود در همان ايامي که او در مشهد بود يکي از دوستانش درتهران‌گفته است من در عالم خواب ديدم که به حرم مطهر حضرت رضا عليه‌السلام مشرّف شده‌ام و ديدم که خود حضرت روي ضريح مطهر نشسته است. ناگاه آن فرد تاجر به جانب پيش روي مبارک آمد و حربه‌اي[13] به طرف آن حضرت پرتاب کرد به طوري که امام عليه‌السلام خيلي ناراحت شد.

مرتبه دوم به ناحيه ديگر رفت و بار ديگر حربه‌اي به جانب آن حضرت پرتاب نمود و حضرت بسيار ناراحت شد.

مرتبه سوم به جانب پشت سر مبارک رفت و حربه‌اي به سوي آن حضرت پرتاب کرد به طوري که حضرت به پشت افتادند.

من از وحشت از خواب بيدار شدم و از حقيقت اين خواب در فکر بودم تا وقتي که آن تاجر از سفر زيارت، مراجعت کرد به ملاقاتش رفتم و گفتم براي چه کار به مشهد رفته بودي؟ گفت: براي زيارت. مقداري با او صحبت کردم که از سخنانش مطلبي به دست بياورم ولي چيزي به دست نيامد از اين رو خواب خود را براي او نقل کردم.

آن مرد به گريه درآمد و اشک در چشمانش جاري گرديد و گفت: حقيقت مطلب را تو در خواب ديده‌اي؛ زيرا من هنگامي که در حرم مشرّف بودم زني را ديدم که پيش روي حضرت، دست خود را به ضريح گرفته من خوشم آمد و دست خود را روي دست او گذاشتم. او به طرف ديگر ضريح رفت من هم رفتم و تا دستش را روي ضريح گذارد من هم دستم را روي دست او نهادم. آن‌گاه او به طرف پشت سر امام رفت. من هم رفتم و چون دست خود را به ضريح گذاشت من نيز دستم را روي دست او نهادم و آن وقت از او پرسيدم اهل کجايي؟ گفت: اهل تهران. لذا با هم رفاقت نموده و به تهران آمديم.»[14]



[1]. کامل الزيارات ابن قولويه (مکتبة الصدوق)، ص131؛ عيون اخبار الرضا، ج2، ص261.

[2]. بحار الانوار، ج100، ص124.

[3]. من لا يحضره الفقيه، ج2، ص583، ح3187.

[4]. روضة المتقين، ج5، ص395.

[5]. من لا يحضره الفقيه، ج2، ص584.

[6]. من لا يحضره الفقيه، ج2، ص584.

[7]. من لا يحضره الفقيه، ج2، ص583.

[8]. خصال صدوق، ص168، باب الثلاثة، ح220.

[9]. المقنعة، طبع اخير، ص480.

[10]. المقنعة، ص481.

[11]. الانوار النعمانية، ج3، ص342.

[12]. کرامات رضويه، ج2، ص200.

[13]. حربه: ابزار جنگ سرد.

[14]. کرامات رضويه، ج2، ص204و205.

+ نوشته شده در  چهارم آبان 1386ساعت   توسط آرام  | 


1 اميرالمؤمنين و خبر شهادت حضرت رضا عليه‌السلام

نعمان بن سعد مي‌گويد: اميرالمؤمنين، علي بن ابي طالب عليه‌السلام فرمود:

سيقتل رجل من ولدي بارض خراسان بالسمّ ظلماً اسمه اسمي و اسم ابيه اسم ابن عمران موسي عليه‌السلام[1]

به زودي مردي از فرزندان من در سرزمين خراسان ظالمانه با سم کشته خواهد شد، اسم او، اسم من است و اسم پدرش اسم فرزند عمران، موسي عليه‌السلام است.

اين روايت از اخبار غيبية امام اميرالمؤمنين عليه‌السلام و از معجزات آن حضرت به شمار مي‌رود؛ زيرا هم خبر قتل حضرت رضا عليه‌السلام را مي‌دهد و هم اينکه ايشان به وسيلة سم به شهادت خواهد رسيد نه با ضرب شمشير و ديگر اينکه آن بزرگوار مورد ظلم ظالمان قرار خواهد گرفت و نيز از نسب و اسم او خبر داد و فرمود از فرزندان من و همنام من است و هم از اسم پدر او خبر داد که همنام حضرت موسي بن عمران است. آري! اسم مبارک امام هشتم «علي» بود چنان‌که نام مبارک امير المؤمنين نيز «علي» بود و حضرت رضا عليه‌السلام فرزند حضرت موسي بن جعفر عليه‌السلام بود. و در نهايت اينکه، امام امير المؤمنين عليه‌السلام شهادت حضرت رضا عليه‌السلام به وسيلة سم و به دست ظالمان را بسيار صريح و شفّاف بيان فرموده‌اند.

1 شهادت حضرت رضا در کلام امام صادق عليهما‌السلام

حسين بن زيد مي‌گويد: شنيدم حضرت صادق عليه‌السلام ‌فرمود:

يخرج رجل من ولد ابني موسي اسمه اسم اميرالمؤمنين عليه‌السلام الي ارض طوس و هي بخراسان يقتل فيها بالسمّ فيدفن فيها غريباً من زاره عارفاً بحقّه اعطاه الله عزّوجلّ اجر من انفق من قبل الفتح و قاتل.[2]

مردي از فرزندان پسرم موسي که همنام اميرالمؤمنين، «علي» است به سوي طوس ـ که در خراسان است ـ خواهد رفت. در آنجا به وسيلة سمّ کشته مي‌شود و در آن سرزمين غربت، دفن خواهد شد. کسي‌که او را با شناختي که نسبت به حق او دارد زيارت کند خداوند اجر و پاداش کسي‌که پيش از فتح مکّه انفاق کرده و جنگيده است را به او عطا خواهد فرمود [که به طور قطع انفاق در آن شرايط، داراي پاداشي مخصوص است].

اين روايت شريفه و اين کلام نوراني از حضرت صادق عليه‌السلام ـ که هرگز حضرت رضا عليه‌السلام را نديدند ـ در مورد آن حضرت، چند خبر غيبي را در بر دارد و از جمله خبر شهادت آن حضرت آن هم به وسيلة سم و در ديار غربت.

حمزه بن حمران از امام صادق عليه‌السلام نقل مي‌کند:

يقتل حفدتي بارض خراسان في مدينة يقال لها طوس...[3]

فرزند من در سرزمين خراسان در شهري که به آن طوس گفته مي‌شود کشته خواهد شد.

1 امام موسي بن جعفر و اِخبار از شهادت حضرت رضا عليه‌السلام

سليمان حفص مروزي مي‌گويد: شنيدم حضرت ابوالحسن موسي بن جعفر عليه‌السلام فرمود:

انّ ابني عليّ مقتول بالسمّ ظلماً و مدفون الي جنب هارون من زاره کمن زار رسول الله صلّي الله عليه و آله[4]

به تحقيق فرزند من، علي به وسيلة سم، ظالمانه به قتل مي‌رسد و در کنار هارون دفن خواهد شد؛ کسي که او را زيارت کند مانند کسي است که رسول الله صلّي الله عليه و آله را زيارت کرده باشد.

1 خبر شهادت حضرت رضا از زبان خود آن حضرت

روايات متعددي از حضرت امام رضا عليه‌السلام نقل شده است که در هر کدام به شهادت خود تصريح دارند مانند:

1. عبدالسلام بن صالح هروي مي‌گويد: شنيدم حضرت رضا عليه‌السلام فرمود:

انّي سأقتل بالسّمّ مظلوماً و اقبر الي جنب هارون و يجعل الله تربتي مختلف شيعتي و اهل محبّتي[5]

به طور مسلّم من بزودي به وسيلة سم کشته خواهم شد و قبر من در کنار هارون قرار خواهد گرفت و خداوند خاک مرا محل آمد و شد شيعيان و دوستدارانم قرار خواهد داد.

2. ياسر خادم مي‌گويد: شنيدم حضرت رضا عليه‌السلام فرمود:

به سوي قبور، بار سفر بسته نمي‌شود جز به سوي قبور ما، آگاه باشيد که من ظالمانه با سم کشته مي‌شوم و در سرزمين غربت، دفن خواهم گرديد؛ پس کسي‌که براي زيارت من بار سفر ببندد دعاي او مستجاب و گناهان او آمرزيده خواهد گرديد.[6]

3. ابو الصلت مي‌گويد: شنيدم حضرت رضا عليه‌السلام ‌فرمود:

و الله ما منّا الّا مقتول شهيد

به خدا سوگند از ما نيست مگر اينکه مقتول مي‌شود و به شهادت مي‌رسد.

عرض شد: اي پسر رسول خدا. چه کسي شما را به قتل مي‌رساند؟ فرمود:

شرّ خلق الله في زماني يقتلني بالسّم ...[7]

بدترين خلق خدا در زمان من، مرا با سم خواهد کشت

4. آن حضرت فرمود:

انّي سأقتل بالسمّ مظلوماً فمن زارني عارفاً بحقّي غفر الله له ما تقدّم من ذنبه و ما تأخّر[8]

به درستي که من به زودي مظلومانه با سم کشته خواهم شد؛ پس هر کس مرا با شناخت مقام من زيارت کند خداوند گناه گذشته و بعد او را خواهد آمرزيد.

5. ابن فضّال مي‌گويد: شنيدم حضرت ابوالحسن الرضا عليه‌السلام ‌فرمود:

اَنَا مقتول و مسموم و مدفون بارض غربة اعلم ذلک بعهد عهده اليّ ابي عن ابيه عن آبائه عن اميرالمؤمنين عليه‌السلام عن رسول الله صلّي الله عليه و آله...[9]

من کشته مي‌شوم و مسموم مي‌گردم و در سرزمين غربت به خاک سپرده خواهم شد. اين مطلب را با خبري که پدرم به من داده و او از پدرش و پدرانش از امير المؤمنين عليه‌السلام گرفته و علي عليه‌السلام از رسول خدا صلي الله عليه و آله مي‌دانم.



[1]. عيون اخبار الرضا، ج2، ص259.

[2]. عيون اخبار الرضا، ج2، ص255.

[3]. عيون اخبار الرضا، ج2، ص259.

[4]. عيون اخبار الرضا، ج2، ص260.

[5]. عيون اخبار الرضا، ج2، ص227.

[6]. عيون اخبار الرضا، ج2، ص255.

[7]. عيون اخبار الرضا، ج2، ص256، ح9.

[8]. عيون اخبار الرضا، ج2، ص261، ح27.

[9]. عيون اخبار الرضا، ج2، ص263، ح33.

+ نوشته شده در  چهارم آبان 1386ساعت   توسط آرام  | 


 

از جمله مباحث مربوط به حضرت ابي الحسن الرضا عليه‌السلام، موضوع شهادت و مسموم شدن آن بزرگوار به دست مأمون عبّاسي است و به طور کلّي مختصر اختلافي واقع شده که آيا حضرت رضا عليه‌السلام با مرگ طبيعي از دنيا رفته‌اند يا مسموم شده و به شهادت رسيدند و بنابر فرض دوم آيا مأمون بود که آن حضرت را مسموم کرد يا اين کار به دست شخص ديگري انجام شد؟

علي بن عيسي اربلي به نقل از شخصي مورد اعتماد و اطمينان مي‌گويد که سيد رضي‌الدين علي بن طاووس رحمة الله با اين سخن؛ يعني مسموم شدن آن حضرت به وسيلة مأمون، موافقت نداشت.

آن‌گاه اربلي خود اين نظريه را دنبال مي‌کند و مي‌گويد: «آنچه که از مأمون ظاهر مي‌شد، از مهرباني‌ها و تمايل او به حضرت رضا عليه‌السلام و اينکه او را براي ولايت‌عهدي انتخاب کرد و بر اهل و فرزندان خود ترجيح داد همين مطلب را تأييد و تقرير مي‌کند.»

و سپس مطلب شيخ مفيد که شهادت آن حضرت را تثبيت مي‌کند يادآوري نموده و مي‌گويد: «اين در نظر نقادانة من مقبول نيست.»

اکنون بخشي از کلام شيخ مفيد را نقل مي‌کنيم و سپس ايراد اربلي را مطرح مي‌کنيم.

شيخ مفيد مي‌‌فرمايد: «هر زمان که حضرت رضا عليه‌السلام مجلس خلوتي با مأمون داشت او را بسيار موعظه و نصيحت مي‌نمود؛ او را از خدا مي‌ترسانيد و خلافکاري‌هاي وي را گوشزد مي‌کرد و زشت مي‌شمرد، مأمون در ظاهر مي‌پذيرفت اما در درون برايش بسيار گران تمام مي‌شد.


روزي حضرت رضا عليه‌السلام بر وي وارد شد و ديد او مشغول وضو براي نماز است و غلام، آب بر دست او مي‌ريزد فرمود:

لا تشرک يا اميرالمؤمنين بعبادة ربّک احداً

اي فرمانفرماي مؤمنان! در عبادت پروردگارت شريک قرار مده.

مأمون، غلام را از خود دور کرد و بقية وضو را خود گرفت و اين مطلب بر ناراحتي و خشم او افزود.

و نيز آن حضرت از حسن و فضل، فرزندان سهل در نزد مأمون خرده مي‌گرفت، بدي‌هاي آنها را تذکر مي‌داد و مأمون را از اعتماد کردن به آنها نهي مي‌کرد. اين جريان به گوش آن دو رسيد و از اين‌رو مأمون را عليه آن حضرت تحريک کرده و رأي او را در مورد آن بزرگوار برگرداندند و سرانجام وي اقدام به قتل حضرت رضا عليه‌السلام کرد.»[1]

اربلي در مقام نقد بر شيخ مفيد، در مورد مطلب اول مي‌گويد: «نصيحت کردن مأمون و پيشنهاد نمودن اموري که نفع او را در دينش تأمين مي‌نمود، موجب نمي‌شد که آن حضرت را به قتل برساند و مرتکب اين امر عظيم گردد و مأمون مي‌توانست به اين مقدار اکتفا کند که حضرت را از ورود بر خودش منع کند و يا اينکه اجازه ندهد ايشان، وي را موعظه کند.»

و در مورد جريان حسن و فضل مي‌گويد: «حضرت رضا عليه‌السلام آن‌قدر سرگرم امور دين و آخرت خود بود و آن‌چنان با پروردگار خود اشتغال داشت که مجالي براي اين‌گونه کارها نداشت که بخواهد بدي‌هاي آن دو نفر را نزد مأمون بازگو بنمايد.


علاوه بر اينکه طبق رأي شيخ مفيد، دولت و حکومت مأمون از اصل، فاسد بود و از بنياد، مشروع نبود. اکنون اهتمام آن حضرت به ذکر معايب آن دو نفر تا جايي که آن دو تحريک شوند و نظر خليفه را از آن حضرت برگردانند، اشکال مخصوص به خود دارد و در نهايت قابل قبول نيست.»

مرحوم علّامه مجلسي رضوان الله عليه در «بحارالانوار» نقد اربلي و ايرادات او بر شيخ مفيد را به عنوان وجوه سخيف ياد کرده و پاسخ داده است و البته به نظر مي‌رسد که ايرادات اربلي پايه‌هاي محکمي ندارد؛ زيرادر پاسخ اينکه گفتند: اندرز و نصيحت موجب نمي‌شد که مأمون اقدام به قتل آن حضرت بکند، عرض مي‌کنيم اين حرف بسيار عجيبي است و مگر مأمون جزء «عباد صالح خداوند» بود که نصيحت را با دل و جان بپذيرد و استقبال کند و مگر بعضي از خلفا نبودند که مي‌گفتند هر کس مرا به تقوا امر کرد گردنش را خواهم زد؟! و مگر امام حسين عليه‌السلام که به دستور يزيد به شهادت رسيد کاري جز نصيحت و اندرز داشت! اين در حالي است که آن مطالب همه به نفع آخرت يزيد و اتباع او بود.

شهادت همة مردان الهي بر اثر نصيحت کردن حکّام و خرده گرفتن بر کارهاي آنان بوده است، پس اين چه ايرادي است که اربلي رحمة الله عليه بر شيخ مفيد گرفته است و در طول تاريخ چه زماني زمامداران خودسر در برابر حق و اندرز خيرخواهان تسليم شدند؟

و اما اينکه ايشان گفتند: سرگرم بودن حضرت رضا عليه‌السلام به خدا، آخرت و امور دين، مانع از اين بود که بخواهد به بدي‌هاي حسن و فضل بپردازد اين هم شگفت‌انگيز است؛ زيرا ذکر معايب آن دو چيزي جز دفع ظلم و جور، قطع دست انسان‌هاي ستمکار، امر به معروف و نهي از منکر و دفاع از دين خدا و از حقوق مردم نبود و اينها عين اشتغال به خدا و آخرت است.

و اينکه ايشان گفتند: حکومتي که از اساس، فاسد است پرداختن به معايب آن دو نفر براي چه؟ اين سخن نيز قابل جواب است؛ زيرا انتقاد از کارگزاران حکومتي و عناصر اصلي آن با فاسد بودن اساس آن حکومت منافات ندارد بلکه در راستاي تخطئة آن است.

انتقاد و خرده‌گيري حضرت رضا عليه‌السلام بر خود مأمون و عمّال او مي‌تواند انگيزة وي در اقدام به قتل آن حضرت باشد و امري بسيار طبيعي است به خصوص که انتقادات امام رضا عليه‌السلام بر مأمون گاهي چنان بود که از عدم اطّلاع مأمون از مباني دين و احکام و معارف الهي حکايت مي‌کرد و گاهي فاسد بودن حکومت مأمون و غاصب بودن شخص او را چه در برابر خود مأمون و چه براي ديگران، به طور صريح اظهار مي‌کردند.

ابوسعيد خراساني مي‌گويد: «در خراسان، دو نفر بر حضرت رضا عليه‌السلام وارد شدند و در مورد شکسته خواندن نمازشان در سفر از آن حضرت پرسش کردند. حضرت به يکي از آن دو فرمود:

وجب عليک التقصير لانّک قصدتني

بر تو واجب است نمازت را شکسته بخواني؛ زيرا تو از سفرت مرا قصد کردي [پس سفر، سفر شرعي است و بايد نماز را شکسته خواند].

و به ديگري فرمود:

وجب عليک التّمام لانّک قصدت السلطان[2]

بر تو واجب است نمازت را تمام بخواني؛ زيرا تو از سفرت قصد سلطان و خليفه را داشتي. [يعني سفر تو سفر معصيت است و در سفر معصيت نماز، شکسته نمي‌شود].

اکنون آيا مأمون مي‌تواند چنين انسان بزرگ صريح اللهجه و حق گويي را تحمل کند و بگذارد او بماند و به امثال اين احکام و فتاوي که در مسير ضديت با حکومت طاغوتي اوست اشتغال داشته باشد؟! تن دادن به بقاي حضرت رضا عليه‌السلام با اين اوصاف در حکم رضايت به سقوط حکومت و خلافت است و شورش مردم، با الهام از چنين فتوا و احکامي آن هم از شخصيتي مانند حضرت رضا عليه‌السلام امري طبيعي بود؛ اگر مأمون براي از دست دادن حکومت، اين قدر آمادگي داشت چرا يکسره ولايت و حکومت را در دست اهلش ـ که خود حضرت رضا عليه‌السلام بود ـ قرار نمي‌داد؟

پيش از اين گذشت که انگيزة احضار حضرت رضا عليه‌السلام به خراسان، يک انگيزة شيطاني بود: يا براي کوچک کردن آن حضرت و منصرف نمودن نظر مردم از آن بزرگوار و يا به اين دليل که با اين کار بر وجاهت خود بيفزايد و مقبوليت حکومت خويش را تثبيت کند و يا براي اينکه معترضين حکومت مرکزي خود را از اقطار جهان اسلامي آرام و خاموش سازد؛ چيزي که احتمالش بسيار ضعيف بود احتمال علاقه‌مندي مأمون به آن حضرت و قصد اعظام، اجلال و تکريم آن بزرگوار بود.

و علاوه بر اين، سفري که به اجبار بر کسي تحميل کنند و او به اين سفر، اظهار تمايل نکرده بلکه از آن اعتذار مي‌جسته و به سختي آن را پذيرفته، آيا خود نشانة نقشه و طرحي شيطاني و خطرناک دربارة وي نيست؟!

و آيا دستور مأمون به فرستادة خود، مبني بر اينکه آن حضرت را از مسير قم نياورد و حتي خط سير را براي او مشخص کند، که از طريق بصره، اهواز و فارس باشد، چه مفهومي جز دشمني با حضرت دارد؟ اين عمل، نشانة آن است که او نمي‌خواسته حضرت در سفر خود به مراکز شيعي برسد تا مبادا مردم مانند قمي‌ها، وي را از دست مأمورها گرفته و مقاومت کنند. اگر مأمون قصد خائنانه‌اي نداشت حداقل، انتخاب مسير را به اختيار خود آن حضرت مي‌گذاشت.

و همچنين گفتيم که چون رجاء بن ابي الضحاک، مأمور آوردن حضرت، گزارش مفصلي از حالات آن حضرت را تهيه کرده و براي مأمون شرح مي‌دهد و هر يک از مواد آن گزارش مشروح، برگي سبز و نوراني از فضايل بي‌شمار آن حضرت بود. مأمون ضمن ستايش از مقام والاي حضرت رضا عليه‌السلام، آمرانه و با شدت به او گفت: «اين مطالب را به احدي نگو!» و سپس براي سرپوش گذاشتن روي شيطنت و نظر خائنانة خود اضافه کرد که مي‌خواهم فضايل او جز بر زبان من ظاهر نشود.

اين نشان مي‌دهد که او مي‌خواسته به کلي آن ابواب فضايل، مخفي و پنهان بماند و يا دست کم خود به طريق گزينشي عمل کند و هر کدام را که مي‌ديد برايش ضرري ندارد ذکر کند و هر کدام که پيامي از قبيل تکريم مقام اهل بيت، ظلم ستيزي، مقاومت در برابر ظالمان، فرياد برآوردن بر سر ستمگران و يا بيان رفتار صميمانه و برخورد پر از مهر عترت طاهره به همراه داشت را کتمان کند و به کلي ذکري از آن نياورد.

آيا چنين کسي از کشتن امام که هر لحظه نورافشاني مي‌کرد و حناي بني عباس را بي‌رنگ مي‌ساخت خودداري مي‌کرد؟!

و عقد ولايت‌عهدي براي کسي‌که مي‌گويد: اين امر ناتمام مي‌ماند و سرانجام ندارد و مأمون هم او را به صدق و راستي و علم به اسرار غيبي مي‌شناسد چه معنايي جز نقشه کشي دارد آن هم نقشة قتل امام عليه‌السلام و نابودي آن حضرت؟!

و تحميل ولايت‌عهدي تا مرز تهديد به قتل چه معنايي دارد؟ اين هم دوستي است؟ اين هم نشان علاقه‌مندي است؟

چيزي که مرحوم اربلي، مورّخ و محدّث بزرگوار از آن ابا دارد، مأمون خود به زبان آورده و تصريح کرده که اگر نپذيري تو را مي‌کُشم.

آيا به ذهن انسان نمي‌آيد که او ارادة کشتن حضرت را داشته اما مي‌خواسته در لباس دوستي و با عنوان دلدادگي به آن حضرت، خود را دوستدار و دلباختة ايشان قلمداد کند تا زمينة متهم شدن در آتيه را منتفي سازد؟!

و اگر اين نبود اين پيمان ولايت‌عهدي با آن آب و تاب، با ملاحظة اينکه حضرت فرموده‌اند: «پذيرش من مشروط به آن است که در هيچ امر سياسي و نصب و عزل افراد دخالت نکنم.» چه فايده و اثري داشت؟ جز اين نيست که مأمون مي‌خواسته آن بزرگوار را به خود نزديک کند تا در وقت مناسب به شيوة خاص و بر اساس طرح شيطاني، آن حضرت را مسموم کند.

لازم نيست دور برويم. وقايع بعد از ولايت‌عهدي، به خوبي روشنگر است. اگر مأمون به حضرت رضا عليه‌السلام علاقه‌مند بود چطور نتوانست اقامة مراسم نماز عيد توسط آن حضرت را تحمل کند و چون ديد سيل جمعيت، دنبال حضرتش به راه افتاده‌اند و همه ابراز علاقه مي‌کنند، حضرت را نماز نخوانده از وسط راه برگردانيد؟ اين چه جسارت بلکه چه وقاحتي بود که از خود نشان داد؟ آيا با يک عالِم معمولي اين‌گونه رفتار مي‌کنند که او با عالِم آل محمد و با حجت بالغة الهي اين‌گونه رفتار کرد؟ اين چه حرمت شکني و اهانتي بود که نسبت به خليفه و جانشين رسول اکرم انجام داد؟

به نظر مي‌آيد که مأمون ـ اگر حتي به فرض ـ نظر خير به حضرت داشته، در جريان اين نماز به کلي از نظر و انديشة خود برگشته و حضرت را ترور شخصيت کرده تا در مجال ديگري شخص او را از بين ببرد.

و همين‌گونه جريان نماز استسقا، چرا به نماز و دعاي مستجاب آن حضرت افتخار نکرد و چرا از طرف حکومت، اعلاميه‌اي صادر نشد که اين باران فراوان و مفيد به برکت دعاي وليّ اعظم خدا بود و اينکه هيئت حاکمه به وجود چنين شخصيتي که در سطوح بالاي آن قرار گرفته مباهات مي‌کند؟ و دست کم چرا آن فرد خبيث و نگون‌بختي که در مجلس مأمون اين فضيلت را از آن حضرت سلب کرد، مورد مؤاخذة جدّي و يا حداقل صوري مأمون قرار نگرفت تا قضيه بدان‌جا منتهي نشود که شد؟!

آيا اينها همه نقشة تحقير و توهين به آن بزرگوار نبوده تا در فرصت مناسب ايشان را به قتل برساند؟!

آيا هيچ تأمل کرده‌ايم که اين دو نماز، که هر دو هم با خواهش مأمون انجام گرفت تا چه اندازه براي حضرت رضا عليه‌السلام مسأله ساز شد و از اين رهگذر چه دردها به دل آن حضرت نشست و چه جسارت‌ها و بي‌حرمتي‌ها نسبت به آن حضرت شد؟ حال آيا اقدام مأمون مبني بر قتل آن امام بزرگوار استبعاد دارد؟!

علاوه بر همة اينها، شرکت اجباري آن حضرت در مراسم نماز جمعه و حتي اقتدا به ناصالحان، چنان‌که ظاهر قضاياست، به طوري که حضرت از خدا طلب مرگ کند، چه توجيهي جز دشمني عميق و کينه‌توزي بسيار سخت مأمون نسبت به امام رضا عليه‌السلام دارد؟!

مرحوم شيخ صدوق از ياسر خادم نقل مي‌کند: حضرت رضا عليه‌السلام در روز جمعه هنگامي که عرق ريزان و غبارآلود از مسجد بازمي‌گشت دست‌هاي خود را بلند کرده و مي‌گفت:

اللهم ان کان فرجي ممّا انا فيه بالموت فعجله لي الساعة

خداوندا! اگر راحتي و نجات من از آنچه در آن گرفتارم به مرگ من است، همين لحظه مرگ مرا برسان.

و بعد ياسر مي‌گويد: «و او دائماً اندوهگين و غصه دار بود تا وقتي که جان از بدن مبارکش مفارقت کرد.»[3]

اکنون بايد ديد که حضرت رضا عليه‌السلام چرا از خدا آرزوي مرگ خود را داشته است و دائماً اندوهگين، غصه دار و پژمرده بود تا از دنيا رفت؟ و آن بزرگوار از ناحية چه کسي جز مأمون و اطرافيان او تحت فشارهاي عميق بوده است؟ و از دست چه کسي جز از دست مأمون و هواخواهانش رنج مي‌برده و خون دل مي‌خورده است؟ و چه کسي جز مأمون آن حضرت را پيوسته ناراحت و افسرده خاطر مي‌کرد و در اذيت وي فروگزار نمي‌کرده است؟

علاوه بر اينها، مأمونِ دنيا پرست و سنگدل کسي است که براي خلافت و رياست، امر مي‌کند برادرش، محمد امين را در کمال بي‌رحمي و سختي بکُشند و سرش را براي او بياورند و بعد در صحن خانة ‌خود، وي را به دار بزنند و به سپاهيان و لشکريانش مي‌گويد هر کس برخيزد و بر اين سر لعنت کند جايزه مي‌گيرد؛ کسي‌که تا اين حد طالب خلافت و رياست و دلدادة مُلک و مقام است و از سويي کسي که نسبت به برادر خويش، که نزديک‌ترين ارحام اوست تا اين اندازه سنگدل و بي‌رحم است، امام رضا عليه‌السلام را از مدينه به مرو مي‌طلبد و تا دو ماه اصرار مي‌کند که مي‌خواهم خود را از خلافت، خلع کرده و اين جامه را بر اندام تو بپوشانم؟ آيا او مؤمن و خائف از خدا شده يا اينها همه حيله و مکر و شيطنت بود؟ او فرزند هارون است که مي‌گفت: «الملک عقيم، ملک و سلطنت نازاست و هر زماني به دستت نمي‌آيد.» به فرمودة محدث قمي رضوان الله عليه: امين او را خوب شناخته بود که هنگامي که او را دستگير کرده بودند به احمد بن سلام گفت: «آيا مأمون مرا مي‌کُشد؟» احمد گفت: «نه تو را نخواهد کشت چه آنکه علاقة رَحِم، دل او را بر تو مهربان خواهد کرد.» امين گفت:

هيهات الملک عقيم لا رحم له[4]

چقدر دور است که او مرا رها کند و نکشد، خلافت و سلطنت به آساني به دست نمي‌آيد و عقيم است و رَحِم و برادري را نمي‌شناسد.

سخنان خود مأمون در موارد بسياري حاکي از شدت حقد و کينه‌توزي نسبت به آن بزرگوار است و آمادگي او براي قتل حضرت رضا عليه‌السلام را کاملاً مي‌رساند.

از جمله، سخنان خائنانه‌اي است که در جواب يک فرد حسود و ناپاک که دوست مي‌داشت خودش وليعهد باشد گفته است. آن شخص به مأمون، خُرده گرفت که چرا افتخار بزرگ خلافت را از خاندان عباس، خارج کردي و به خاندان علي دادي؟ من خائفم که اين مرد [حضرت رضا] با سِحر و جادوي خويش مقام را از دست تو بگيرد و مملکت را به خود اختصاص دهد، چه کسي با ملک و سلطنت خود اين چنين کرد که تو کردي؟!

مأمون در پاسخ گفت: «اين شخص دور از ديدة ما، مردم را به سوي خود دعوت مي‌کرد. ما تصميم گرفتيم او را وليعهد کنيم تا دعوت وي براي ما باشد و به مُلک و خلافت براي ما اعتراف کند و دلدادگانش بفهمند که او هيچ بهره‌اي، نه زياد و نه کم، از آنچه ادّعا مي‌کند ندارد و ترسيديم که اگر او را به حال خود واگذاريم وضع را بر ما آشفته سازد و امور را آن چنان به هم بريزد که ديگر قابل سامان دهي نباشد. اکنون که او را وليعهد کرديم و دانستيم که خطا رفته و اشتباه کرده‌ايم و با بزرگ کردن او، خود را بر هلاکت مشرِف گردانيديم، ديگر مصلحت نيست که در کار او سهل انگاري کنيم؛ اما بايد کم کم از قدر او بکاهيم تا در نظر رعايا ترسيم کنيم که او شايستة اين امر نمي‌باشد، سپس بينديشيم و راهي را پيدا کنيم که به کلي مشکل او را ريشه کن بنماييم.»[5]

و به دنبال اين گفتگو، آن شخص با اشارة مأمون، براي توهين کردن و شکستن امام رضا عليه‌السلام اعلان آمادگي کرد و در مجلسي که ترتيب دادند قضية نماز باران را پيش کشيد و به حضرت، آن سخناني را گفت که پيش از اين نقل شد.

آيا اين سخنان مأمون، اشاره به نقشه کشي براي قتل حضرت و فراهم آوردن زمينة آن نيست؟!

خوانندگان محترم! آنچه در اين فصل گذشت براي رفع استبعاد جريان بود و اينک بخشي از اخبار و روايات را بررسي مي‌کنيم که وقوع شهادت آن حضرت را تثبيت مي‌کند.

1 حديث لوح

حديث لوح که در مورد امامان معصوم شيعه سلام الله عليهم اجمعين است و از عالم بالا، از سوي خداوند براي حضرت خاتم الانبياء آمده و حال و سرنوشت و مآل کار هر يک از آن بزرگواران را بيان مي‌کند، به موضوع شهادت حضرت رضا عليه‌السلام تصريح کرده و متن آن از اين قرار است:

ويل للمفترين الجاحدين عند انقضاء مدّة موسي عبدي و حبيبي و خيرتي، في عليّ وليّي و ناصري و من اضع عليه اعباء النّبوة و امتحنه بالاضطلاع بها، يقتله عفريت مستکبر يدفن في المدينة التي بناها العبد الصالح الي جنب شرّ خلقي.[6]

واي بر افترا زنندگان انکار کننده به هنگام پايان يافتن مدت موسي [بن جعفر] بنده، حبيب و منتخب من، دربارة علي [بن موسي] ولي من و ياور من و آن کسي‌که سنگيني باري همچون بار نبوت را بر دوش وي مي‌گذارم و او را با خميده شدن و به زانو درآمدن در زير آن بار، آزمايش مي‌کنم. خبيث شياد مستکبري او را مي‌کشد و در شهري که بندة صالح [ذوالقرنين] آن را بنا مي‌کند در کنار بدترين خلق من [هارون] دفن خواهد شد.



[1]. الارشاد في معرفة حجج الله علي العباد، ج2، ص269.

[2]. وسائل الشيعة، ج3، ص510، ابواب صلاة المسافر.

[3]. عيون اخبار الرضا، ج2، ص15.

[4]. تتمّة المنتهي، ص205.

[5]. عيون اخبار الرضا، ج2، ص171.

[6]. کافي، ج1، ص528.

+ نوشته شده در  چهارم آبان 1386ساعت   توسط آرام  | 


1 بازي‌هاي سياسي مأمون

مطالعة جريان احضار حضرت رضا عليه‌السلام از مدينه به مرو از سوي مأمون و نيز قضية وليعهدي و ساير جريانات مربوطه، انسان را مطمئن مي‌سازد که مأمون، جز نيرنگ و فريب، هدفي از اجراي اين برنامه‌ها نداشته است. آري! شواهد فراوان و قرائن بسياري بر اين موضوع است که اگر هر کدام از آنها اطمينان بخش نباشد حداقل، مجموع آنها اطمينان آور است از جمله:

الف. احضار اجباري حضرت رضا عليه‌السلام و اينکه حضرت از قبول سفر، امتناع مي‌ورزيد اما اصرار از ناحية مأمون و مأمور او آن‌قدر شديد و زياد بود که حضرت، سرانجام پذيرفتند. اکنون آيا مي‌توان چنين احضاري را با انگيزة علاقه‌مندي مأمون به امام توجيه کرد؟!

ب. زماني که حضرت وارد شد و رجاء بن ضحّاک گزارش سفر را داد و قسمتي از فضايل حضرت رضا عليه‌السلام را ذکر کرد مأمون ضمن تأييد سخنان او، حضرت رضا عليه‌السلام را به عنوان بهترين اهل زمين، اعلم آنها و عابدترين آنان ياد کرد اما به طورصريح، رجاء بن ضحّاک را از بازگوکردن آن مطالب نهي‌کرد والبته براي اينکه رسوا نشودگفت: «من مي‌خواهم که فضايل آن حضرت فقط از زبان من ذکر شود!»

ج. در قضية ولايت‌عهدي، امام عليه‌السلام پيشنهاد مأمون را ردّ مي‌کنند و او نمي‌پذيرد و حتي امام مي‌فرمايند: «من پيش از تو از دنيا مي‌روم.» اما او باز اصرار مي‌کند تا به جايي که با خشونت و تندي با آن حضرت مواجه مي‌شود و جسارت مي‌کند تا سرانجام حضرت مي‌پذيرند. اگر مأمون به مقامات عالية حضرت رضا عليه‌السلام اعتقاد داشت و او را به جهان غيب، مرتبط مي‌دانست چگونه است که سخن آن حضرت در مورد وفاتشان را نمي‌پذيرد و اگر پذيرفته بود وليعهد قرار دادن کسي که به يقين زودتر از دنيا مي‌رود چه معنا دارد؟!

د. در نوشته‌اي که تنظيم شد، حضرت نوشتند: « مأمون مرا وليعهد گردانيد... ولي جفر و جامعه ـ کتاب‌هاي مشتمل بر اخبار غيبي ـ برخلاف آن اقتضا دارد»؛ يعني اين امر سر نخواهد گرفت و محقق نخواهد شد و مرگ من فرا مي‌رسد. اگر نقشه و فريبي در کار نبود چه اثري بر اين وليعهدي بار است و اين همه سر و صدا و تشريفات براي چيست؟ براي امري که هرگز صورت نمي‌گيرد؟ به خصوص که امام عليه‌السلام در نوشتة رسمي دولتي، تصريح کندکه اين کار عملي نخواهد شد! اگر مأمون به امام رضا عليه‌السلام ايمان داشت چرا يک چنين ولايت‌عهدي صوري و انجام ناشدني را بر آن امام بزرگوار تحميل کرد؟

هـ . منّت‌گذاري مأمون برحضرت رضا عليه‌السلام؛ چنانکه شيخ صدوق نقل کرده که روزي مأمون به خاطر ولايت‌عهدي که به امام داده بود در مقام منّت گذاري بر امام رضا عليه‌السلام برآمد. حضرت در پاسخ فرمودند:

انّ من اخذ برسول الله لحقيق ان يعطي به[1]

کسي‌که به پيامبر اتصال دارد و در جامعه چنان پايگاهي پيدا کرده که مردم حرمت پيامبر را در وجود او نگه مي‌دارند، شايسته است که اين مقام به خاطر احترام پيامبر به او داده شود.

و گويا مي‌خواستند به مأمون بگويند، با اين کار، گوشه‌اي از وظايف سنگيني که در احترام به رسول الله به عهده‌داري را ادا کرده‌اي و منّتي بر من نداري.

و. جريان نماز عيد و نماز باران آن حضرت نيز مطلب را کاملاً روشن مي‌سازد.

1 دو نماز پر سر و صداي حضرت رضا عليه‌السلام

بعد از جريان ولايت‌عهدي حضرت رضا عليه‌السلام به تناوب دو مرتبه از آن بزرگوار خواستند که نماز شکوهمندي با جمعيت بخوانند و هر دو نماز، مسأله‌ساز شد.

1. نماز عيد فطر

در اولين عيد بعد از ولايت‌عهدي، مأمون از حضرت درخواست کرد تا بر مَرکب سوار شوند به نماز عيد بروند و خطبه بخوانند تا دل‌هاي مردم مطمئن شود؛ همه به فضل و مقام والاي او پيش از پيش شناخت پيدا کنند و قلب‌هاي آنان براي دولت مبارکه آرامش بيابد.

حضرت رضا عليه‌السلام پيام دادند: «تو خود به آنچه بين ما گذشت عالم و آگاهي و بنا بود که من در کاري دخالت نداشته باشم.» مأمون گفت: «من با اجراي اين برنامه مي‌خواهم که اين جريان در قلب تودة مردم و لشکريان و غير آنها ثابت گشته و نقش بندد و در نتيجه، دل‌هاي آنان مطمئن و آرام گردد و به فضيلتي که خداوند به تو داده اقرار کنند.» و پيوسته در اين باب، سخن مي‌گفت و حضرت نمي‌پذيرفت و چون اصرار و تأکيد بر اين موضوع را بسيار بالا برد، حضرت رضا عليه‌السلام فرمود:

«اگر مرا از اين موضوع معاف بداري من بهتر دوست مي‌دارم و اگر معاف نمي‌داري من بدان‌گونه بيرون مي‌روم و نماز عيد را برپا مي‌دارم که رسول خدا و اميرالمؤمنين علي بن ابي طالب عليه‌السلام بيرون رفته و انجام دادند.»

مأمون گفت: «هرگونه که مي‌خواهي بيرون رو.» و سپس دستور داد فرماندهان، بزرگان و مردم، همگي اوّل صبح روز عيد بر در خانة ابوالحسن الرضا عليه‌السلام حضور يابند.

به دنبال دستور مأمون، فرماندهان و طبقة حاکمه، بر در خانة حضرت، اجتماع کردند و مردم از مردان و زنان و کودکان در ميان راه‌ها و پشت‌بام‌ها به انتظار آن حضرت نشسته بودند. چون آفتاب طلوع کرد حضرت رضا عليه‌السلام برخاستند، غسل کردند و عمامه‌اي سفيد رنگ از پنبه بر سر گذاشتند و يک طرف آن را بر سينه خود افکندند و طرف ديگر را ميان کتف خود قرار دادند و جامه‌ها را تا ساق پاي خود بالا زدند؛ سپس به همة ‌علاقه‌مندان خود نيز فرمودند که همين‌کارها را انجام دهند، بعد عصايي به دست گرفته و با پاي برهنه بيرون آمدند. در اين هنگام سر را به جانب آسمان بلند کرده و چهار مرتبه «تکبير» گفتند و چنان بود که گويي در و ديوار و هوا با او هم‌صدا شده‌اند.گروه زيادي از لشکريان و مردم، زينت‌کرده بودند و با اسلحه بر در خانه اجتماع کرده بودند و با بهترين هيئت آماده شده بودند، چون حضرت بر در خانه رسيدند لحظه‌اي درنگ کرده و ايستادند و اين ذکر را گفتند:

الله اکبر الله اکبر، الله اکبرُ علي ما هدانا الله اکبر علي ما رزقنا من بهيمة الانعام و الحمد لله علي ما ابلانا

و آن حضرت صداي خود را به اين تکبيرات بلند کردند و مردم همه با صداي بلند تکبير گفتند و گريه کردند به طوري که نزديک بود شهر مرو به حرکت درآيد و از جا کنده شود. فرماندهان لشکر چون نظرشان به حضرت رضا عليه‌السلام افتاد، خود را از مرکب‌هاي خويش به زير افکندند و حتي کفش‌هاي خود را به دور انداختند. مرو يک پارچه ضجه و ناله شده بود؛ مردم از گريه و ناله و فرياد بي‌اختيار بودند. حضرت رضا عليه‌السلام به راه افتادند و در هر ده قدم مي‌ايستادند و چهار مرتبه «تکبير» مي‌گفتند چنان که گويي آسمان و زمين و ديوارها با آن حضرت تکبير مي‌گويند. اين خبر به مأمون رسيد.  فضل بن سهل گفت: «اگر حضرت رضا به اين نحوه به مصلّيٰ برسد مردم، شيفتة او خواهند شد. مصلحت در اين است که از او بخواهي از رفتن به نماز عيد بازگردد.» مأمون کسي را به نزد حضرت فرستاد و از وي خواست که بازگردد. [و در نقلي آمده که پيام فرستاد که ما شما را به رنج و زحمت انداختيم برگرديد و خود را به مشقت نيندازيد و آن کس که هر سال نماز عيد مي‌خوانده همان بخواند] حضرت رضا عليه‌السلام کفش خويش را طلبيد و پوشيد و از همان‌جا بازگشت و در ميان مردم، اختلاف افتاد و امر نماز هم نظمي پيدا نکرد.[2]

آري! اين جريان نماز عيد رفتن امام رضا عليه‌السلام است. اکنون بنگريد که آن التماس‌هاي مأمون براي اقامة نماز عيد توسط حضرت کجا و اين برگرداندن ايشان از نيمة راه کجا؟!

اين مطلب خود حاکي از آن است که مأمون، بسيار دلدادة خلافت و مقام بوده است و احترامات فائقه‌اي که براي حضرت رضا عليه‌السلام قائل بوده همه جنبة ظاهرسازي داشته و فقط در راه کسب وجهه و آبرو و تحکيم پايه‌هاي خلافت خود و خاموش گرداندن مخالفان ـ و از جمله خود امام رضا عليه‌السلام، که در مواقعي خلافت او را زير سؤال برده و يا به صراحت نفي مي‌کردند ـ بوده است.

و نيز لحظاتي بينديشيد که اين اقدام توهين‌آميز و اين طرح خائنانه، تا چه اندازه، روح لطيف حجت خدا حضرت رضا عليه‌السلام را آزرده است و آن همه جمعيت که پشت سر حضرت رضا عليه‌السلام به راه افتاده و يا در دو طرف مسير ايستاده بودند و آن منظرة بس زيبا و با شکوه را تماشا مي‌کردند و آن خيل عظيم نمازگزاران که مي‌خواستند نحوة رفتن پيامبر به صحرا براي انجام مراسم نماز عيد را بنگرند و نمازي پرشور به امامت حضرت علي بن موسي الرضا عليه‌السلام بخوانند چگونه سرد و نوميد برگشتند و چقدر از اين حرکت زشت مأمون نگران و ناراحت شدند؟!

اما سياست بازان و دلدادگان دنيا، باکي ندارند که دلي شکسته ‌شود، بزرگي مورد اهانت قرار گيرد و يا شخصيتي خجل و شرمسار ‌گردد؛ آنان رياست و حکومت بر مردم را مي‌خواهند و به دنبال مال و ثروت و محکم کردن پايه‌هاي لرزان حکومت خويش‌اند، اين مسائل براي آنها اصلاً مطرح نيست. مأمون و مأمون‌ها به خدا و جهان ابديت ايمان ندارند تا از اذيت وآزار کسي واهمه داشته باشند و بينديشند و به خود بلرزند؛ آن عناصر فساد و شرارت و فاقد غيرت و انسانيت هيچ کس را محترم نمي‌شمرند و براي هيچ چيز، ارزش قائل نيستند؛ آنان بدان‌گونه‌اند که اگر عالم را آب ببرد آن جنايتکاران دنيا طلب و رياست‌خواه و سودجو را خواب غرورمي‌برد!!

2. نماز استسقا

امام عسکريعليه‌السلام از پدرخود و او ازپدرش نقل فرموده است: سالي‌که مأمون، حضرت رضا عليه‌السلام را وليعهد خود قرار داد، خشکسالي شد و باران نيامد. بعضي از اطرافيان مأمون که با حضرت رضا عليه‌السلام دشمني داشتند گفتند: «چون علي بن موسي الرضا به سوي ما آمد و وليعهد گرديد باران از ما بريده شد.» اين مطلب به مأمون رسيد و بر او گران آمد؛ از اين‌رو به حضرت امام رضا عليه‌السلام عرض کرد: «خداوند، باران را از ما گرفته است! خوب است دعا کنيد و از خدا بخواهيد که باران نازل شود.» فرمودند: «باشد.» گفت: «چه روزي براي دعا و نماز باران بيرون مي‌رويد؟» ـ آن روز، جمعه بود ـ فرمود: «روزدوشنبه؛ زيرا شب‌گذشته رسول خدا صلّي الله عليه و آله در حالي که اميرالمؤمنين عليه‌السلام نيز با آن حضرت بود، به خوابم آمد و به من فرمود: فرزندم دوشنبه به صحرا برو و طلب باران کن که خداوند باران را بر اين مردم فرو خواهد فرستاد و آنان را از اين لطفي که خدا درباره‌ات مي‌کند آگاهي ده تا موجب افزايش علم آنان به مقام تو در نزد خدا گردد.»

روز دوشنبه فرا رسيد. حضرت امام رضا عليه‌السلام براي نماز باران به سوي صحرا رفتند و مردم نيز بيرون آمده و تماشا مي‌کـردند. آن حضـرت ـ در ضمن مراسم استسقا ـ بالاي منبر رفته و حمد و ثناي الهي به جا آوردند؛ سپس گفتند: «بار خدايا! تويي که حقّ ما اهل‌بيت را بزرگ شمردي و مردم همان‌گونه که امر فرمودي به ما متوسّل شدند و به فضل و رحمت تو اميدوار مي‌باشند و فضل و احسان تو را مي‌جويند؛ پس آنان را با نزول باراني نافع و فراگير، بدون تأخير و زيان، سيراب گردان و بازگشت آنها به منازلشان را آغاز آمدن باران قرار ده.»

پس سوگند به خدايي که پيامبر را به حق فرستاد بادها، ابرها را از هر سو به هم رسانيدند و رعد و برق شروع شد؛ مردم به حرکت درآمدند گويا مي‌خواستند از باران فرار کنند. پس حضرت رضا عليه‌السلام فرمود: «شتاب نکنيد و آرام باشيد که اين ابر براي شما نيست، بلکه براي فلان شهر است.» پس آن ابر رفت و ابر ديگر همراه با رعد و برق آمد و بار ديگر مردم، شتابان قصد بازگشت کردند. حضرت فرمود: «شتاب نکنيد که اين هم براي شما نيست، بلکه براي فلان شهر است.» و تا ده مرتبه اين جريان تکرار شد.

بار يازدهم ابري آمد حضرت فرمود: «مردم! خداوند اين ابر را براي شما فرستاده است؛ اکنون خدا را بر اين تفضلي که بر شما کرده سپاسگزاري کنيد و به منازل خود برويد که اين ابر بالاي سر شماست اما نمي‌بارد تا شما به خانه و جايگاه خود برسيد آن‌گاه آنچه شايستة کَرَم و بزرگواري خداوند است بر شما ريزش مي‌کند.»

در اين هنگام حضرت از منبر فرود آمدند و مردم به سوي خانه‌هايشان رفتند. نزديکي منازلشان که رسيدند، باران شروع شد و چنان باريد که همة حوض‌ها، گودال‌ها و صفحة بيابان‌ها را آب فرا گرفت و مردم مي‌گفتند: «اين الطاف و کَرَم‌هاي الهي بر فرزند رسول الله صلّي الله عليه و آله گوارا باد!»

و خداوند در اثر دعاي حضرت رضا عليه‌السلام برکتي عظيم در بلاد ايجاد کرد.

بعضي از حسودان و دشمنان آن حضرت، زمينه را مساعد ديده و به مأمون گفتند: «امر خلافت را از خاندان خود بيرون بردي و در خاندان علي قرار دادي، اين شخص گمنام را آوردي و او را اين چنين بالا بردي و اينک همه جاي دنيا صحبت از آمدن باران به دعاي اوست.» مأمون گفت: «من ديدم او مردم را در خفا به سوي خود دعوت مي‌کند خواستم از اين رهگذر تحت نظر ما باشد و به ملک و خلافت ما اقرار کند و اکنون که نظر ما خطا بود بايد کم کم در تضعيف شأن او بکوشيم تا جايي که به کلي ريشه کن شود.» آن شخص گفت: «تو اجازه بده تا من با او مجادله‌اي کنم و او را سقوط بدهم.» مأمون گفت: «اين کار محبوب‌ترين عمل نزد من است.»

سرانجام مجلسي ترتيب دادند و قضات و علما را جمع کردند و آن شخص، گفتگو را آغاز کرد و به حضرت گفت: «مردم در حق شما زياده‌روي مي‌کنند و مطالبي را مي‌گويند که اگر بدانيد از آنان تبرّي خواهيد جست؛ به طور مثال بارش باران را که امري عادي و هميشگي است به دعايي که شما کرديد مستند نموده و اثر اجابت آن مي‌دانند و معجزه‌اي براي تو به شمار مي‌آورند و وانمود مي‌کنند که نظيري براي تو در دنيا نيست؛ اين مأمون بود که تو را به اين مقام رساند و سزاوار نيست که اجازه دهي اين دروغ‌ها را به نفع تو و ضرر او ببافند.»

حضرت رضا عليه‌السلام فرمود: «من بندگان خدا را از ذکر و يادآوري نعمت‌هايي که خدا به من داده منع نمي‌کنم؛ هر چند که در پي جاه و جلال و کبر و خود نمايي نيستم و اينکه گفتي مأمون به من مقام داده نه، اين گونه نيست؛ او مقامي به من داده که پادشاه مصر به يوسف داد [يعني اين مقام، حق من بوده است]».

در اين هنگام آن حاجب خشمگين شد و گفت: «اي فرزند موسي! از حد خود تجاوز مي‌کني و باراني را که در وقت خود آمده به حساب دعاي خويش مي‌گذاري! گويا معجزة ابراهيم خليل در مورد مرغان را، که آنها را سر بريد و کوبيد و به هم مخلوط کرد و بعد آنها را زنده نمود، آورده‌اي! دعايي که تو کردي و ديگران هم کردند و چه بسا براي اجابت دعاي ديگري باران آمده باشد و تو مزيتي نداري. اکنون اگر راست مي‌گويي امر کن اين دو شيري که بر مسند مأمون، نقاشي شده، زنده شوند.»

حضرت، خشمگين شد و رو به آن دو صورت شير کرد و فرياد زد که اين فاجر را بگيريد!

ناگهان دو شير مجسّم شدند و آن حاجب را گرفته و قطعه قطعه نموده، دريدند و خوردند و حتّي خون او را هم زبان زدند، حاضران همه متحير و وحشت‌زده نظاره مي‌کردند. آن دو شير به سخن آمده و گفتند: «اي ولي خدا! اذن بده که همين کار را با اين [اشاره به مأمون] بکنيم.» مأمون از شنيدن اين کلامِ آنها بيهوش شد و حضرت فرمود: «توقف کنيد!» و آن دو توقف کردند. بعد، حضرت فرمود: «به صورت مأمون، گلاب بريزيد.»؛ همين کار را کردند تا به حال آمد. آن دو شير دوباره برگشتند و عرض کردند: «اجازه مي‌دهي که او را به رفيقش ملحق کنيم؟» حضرت فرمود:

لا فانّ لله عزّوجلّ فيه تدبيراً هو ممضيه

نه، زيرا براي خداوند عزيز و جليل دربارة او تدبيري است که آن را نافذ و گذرا خواهد گردانيد.

بعد فرمود: «به مقرّ خود برگرديد!» و آن دو به حال اول برگشتند. مأمون گفت: «حمد خدا را که شرّ حميد بن مهران [مردي که شيرها او را دريدند] از ما کفايت کرد...»[3]



[1]. عيون اخبار الرضا، ج2، ص144.

[2]. عيون اخبار الرضا، ج2، ص150؛ کشف الغمه، ص278.

[3]. عيون اخبار الرضا، ج2، ص168 تا 172 باتلخيص.

+ نوشته شده در  چهارم آبان 1386ساعت   توسط آرام  | 


سرانجام امام علي بن موسي الرضا عليه‌السلام بعد از يک مسافرت طولاني و بس محترمانه وارد مرو شدند و مورد تجليل و تکريم خاص مأمون، اطرافيان و مردم قرار گرفتند.

روزي مأمون به آن بزرگوار، عرض کرد: «اي پسر رسول خدا! من به مراتب علم، فضل، زهد، ورع و عبادت تو عارفم و تو را براي خلافت شايسته‌تر از خودم مي‌بينم.» حضرت در پاسخ فرمود:

بالعبودية لله عزّوجلّ افتخر و بالزهد في الدنيا ارجو النجاة من شرّ الدنيا و بالورع عن المحارم ارجو الفوز بالمغانم و بالتواضع في الدنيا ارجو الرفعة عند الله عزّوجلّ

به بندگي خداي عزّوجلّ افتخار مي‌کنم و با زهد و پارسايي در دنيا رهايي از شرّ دنيا را اميدوارم و به وسيلة ورع و دوري از گناهان، اميد آن دارم که به سودهاي الهي دست يابم و با تواضع در اين دنيا به رفعت و سربلندي در نزد خداي عزّوجلّ اميد دارم.

مأمون گفت: «من تصميم گرفته‌ام و مصلحت مي‌بينم که خود را از خلافت خلع کنم و آن را براي تو قرار دهم و با تو بيعت کنم.» حضرت فرمود: «اگر اين خلافت از آن تو است و خداوند، آن را براي تو قرار داده، جايز نيست جامه‌اي را که خداوند بر اندام تو پوشانده کنار بگذاري و براي ديگري قرار دهي و اگر خلافت از آن تو نبوده براي تو جايز نيست که چيزي که از آن تو نبوده براي من قرار دهي و به من واگذار کني.»

مأمون گفت: «اي پسر رسول خدا! چاره نداري جز اينکه اين امر را بپذيري!» حضرت فرمود: «من هرگز اين امر را با اختيار خود نمي‌پذيرم.»


اين گفتگو چند روز به همين نحوه ميان آن دو ردّ و بدل مي‌شد و مأمون تلاش مي‌کرد که حضرت رضا عليه‌السلام اين‌را بپذيرند و حضرت امتناع مي‌کردند تا زماني که از پذيرش آن بزرگوار، مأيوس گرديد، در اين هنگام گفت: «اگر خلافت را قبول نمي‌کني و دوست نداري و نمي‌پذيري که من با تو بر خلافت بيعت کنم، پس وليعهد من باش که خلافت پس از من براي تو باشد.»

حضرت فرمود:

و الله لقد حدّثني ابي عن آبائه عن اميرالمؤمنين عن رسول الله صلّي الله عليه و آله انّي اخرج من الدنيا قبلک مقتولاً بالسمّ مظلوماً تبکي عليّ ملائکة السماء و ملائکة الارض و ادفن في ارض غربة الي جنب هارون الرشيد

به خدا سوگند! پدرم براي من حديث کرد از پدرش، از پدرانش، از اميرالمؤمنين، از رسول خدا صلّي الله عليه و آله که: من پيش از تو با مظلوميت به وسيله سمّ به قتل خواهم رسيد و فرشتگان آسمان و فرشتگان زمين بر من گريه مي‌کنند و من در سرزمين غربت در کنار هارون الرشيد در خاک، مدفون خواهم گرديد!

مأمون گريه کرد سپس گفت: «اي پسر رسول خدا! چه کسي تو را مي‌کُشد يا قدرت دارد که به تو بدي کند در حالي که من زنده باشم؟!»

حضرت رضا عليه‌السلام فرمود: «توجّه کن که اگر مي‌خواستم بگويم، مي‌گفتم که چه کسي مرا خواهد کشت!»

مأمون گفت: «اي پسر رسول خدا! با اين سخن مي‌خواهي کار را بر خود آسان کني و اين جريان [ولايتعهدي] را از خودت دور سازي تا مردم بگويند که تو زاهدي و رغبتي در دنيا نداري.»


حضرت فرمود: «والله که من از آغاز وقتي که پروردگار عزيز و جليلم مرا آفريده، دروغ نگفته‌ام و براي رسيدن به دنيا اظهار زهد و بي‌رغبتي نسبت به آن ننموده‌ام و من مي‌دانم که تو چه هدف و انديشه‌اي در سر داري!»

مأمون گفت: «چه هدفي دارم؟»

حضرت فرمود: «امان مي‌خواهم که راست بگويم.»

مأمون گفت: «در اماني.»

سپس امام فرمود: «مقصود تو اين است که مردم بگويند: علي بن موسي الرضا به دنيا بي‌رغبت نيست و اين دنياست که به او رو نمي‌آورد؛ آيا نمي‌بينيد چگونه در طمع رسيدن به خلافت، ولايت عهدي را پذيرفت؟!»

 مأمون خشمگين گرديد و گفت: «تو همواره با من به آنچه که ناراحتم مي‌کند مواجه مي‌شوي و از سطوت و قدرت من خود را ايمن مي‌بيني. به خدا سوگند! اگر ولايت عهدي را پذيرفتي که پذيرفته‌اي در غير اين صورت تو را بر آن مجبور مي‌سازم؛ اگر تسليم شدي که شدي وگرنه گردنت را خواهم زد.»

حضرت فرمود: «خداوند از اينکه من خود را با دست خود به هلاکت بيفکنم نهي فرموده است. اکنون اگر جريان، اين چنين و بر اين منوال است که مرا مجبور مي‌کني، پس هر چه به نظرت مي‌آيد انجام ده و من هم اين ولايت‌عهدي را مي‌پذيرم با اين شرط که احدي را نصب نکنم و هيچ‌کس را عزل ننمايم، رسمي را برهم نزنم و از دور، ناظر بر خلافت باشم.»

مأمون با اين شرايط، راضي شد و آن حضرت را وليعهد خود قرار داد در حالي که آن بزرگوار از اين جريان ناراحت بود.[1]

در نقل ديگري آمده که چون مأمون آن حضرت را تهديد به قتل کرد، حضرت اين گونه با خدا نيايش کرد:

«بار خدايا! تو مرا از اينکه خويشتن را به دست مهلکه بسپارم نهي فرمودي و من اينک اکراه شده‌ام و به اضطرار افتاده‌ام و به خاطر عدم قبول ولايت عهدي از سوي مأمون تهديد به قتل شده‌ام و با اکراه و اضطرار مي‌پذيرم، چنان‌که يوسف و دانيال، ولايت از ناحية طاغوت زمان خود را از روي اکراه و اضطرار پذيرفتند. خداوندا! عهدي جز عهد تو نيست و ولايتي جز از ناحية تو نخواهد بود؛ پس مرا براي برپا داشتن دينت و زنده کردن سنّت پيامبرت، محمد صلي الله عليه و آله موفّق بدار که تو مولايي و تو يار و ياوري و تو نيکو مولا و نيکو کمک کاري.»

پس با حزن و اندوه و چشم گريان، ولايت عهد مأمون را [با همان شرايطي که گذشت] پذيرفت و مأمون براي آن حضرت از توده‌هاي مختلف مردم، بيعت گرفت.[2]

و در نقلي آمده که حضرت دست خود را به آسمان بلند کرد و گفت:

اللهم انک تعلم اني مکره مضطرّ فلا تؤاخذني کما لم تؤاخذ عبدک و نبيک يوسف حين دفع الي ولاية مصر[3]

خداوندا! تو مي‌داني که من به اکراه و اضطرار اين امر را پذيرفتم؛ پس مرا مؤاخذه مکن همان‌گونه که بنده‌ات و پيامبرت يوسف را به هنگامي که ولايت مصر به او واگذار شد مؤاخذه نفرمودي.

يکي از کساني که به امام رضا عليه‌السلام نزديک بود مي‌‌گويد: در مجلسي که امر ولايت عهدي صورت گرفت پيش روي حضرت نشسته بودم. امام رضا عليه‌السلام متوجه شدند که من بسيار خوشحال و شادمانم، پس بسيار آهسته به طوري که کسي نشنود به من فرمود: «دل را به اين جريان مشغول و سرگرم نکن و بدان دلخوش و شاد مباش! زيرا اين کار صورت نمي‌گيرد و به پايان نمي‌رسد.»[4] آري! حضرت رضا پيش از مأمون به سراي ابد شتافتند و ولايت‌عهدي عملاً منتفي شد.

1 نيرنگ و شرارت به صورت دوستي

شايان ذکر است مأمون هر برنامه‌اي را که در مورد حضرت امام رضا عليه‌السلام پياده مي‌کرده، به دنبال مکر و تزوير بوده و با هدف دشمني اقدام نموده است. اقدام نخستين او، که احضار امام به مرو بوده و همچنين اقدام بعدي او، يعني بيعت با آن حضرت و نيز ساير برنامه‌هايش در رابطه با حضرت رضا عليه‌السلام همگي بر مبناي اعمال کينه‌هاي دروني، حقد، حسد و نقشه‌کشي‌هاي خائنانه و خصمانه بوده است. اکنون بنگريد که آيا دوستي و علاقه‌مندي به حضرت رضا عليه‌السلام ايجاب مي‌کند که او را از وطن و خانة خود دور کرده و به مملکت ديگر و شهر ديگر سير داده و در آنجا اسکان دهند؟

ما پيش از اين يادآور شديم که حضرت رضا عليه‌السلام از پذيرش سفر به شدت امتناع نموده و از خواستة مأمون مبني بر آمدن به مرو سر باز مي‌زد؛ اما چون اصرار فرستادة مأمون زياد شد حضرت به ناچار پذيرفتند. آيا اين معناي دوستي است؟! و آيا کسي در عالم دوستي با فردي، او را مجبور به سفر مي‌کند و وي را تحت فشار قرار مي‌دهد تا ناچار شود آن را بپذيرد؟!

و پيش از اين مطرح شد که حضرت از ولايت‌عهدي خودداري مي‌کردند و مأمون اصرار مي‌‌ورزيد تا جا‌يي‌که آن بزرگوار را صريحاً تهديد به قتل کرد تا در چنين جوّ رعب و وحشتي حضرت ناچار شد که بپذيرد و خود آن حضرت به هنگام پذيرش، به اين معنا تصريح کردند.

آيا اعطاي منصب و محوّل کردن مقام و پستي به کسي با تهديد به قتل، نشانة دوستي و علاقه‌مندي به او است؟!

به راستي اين چه ظلم فاحش و اذيت و آزار آشکاري است و کجا مي‌توان اين کارها را از باب دوستي و علاقة قلبي مأمون به حضرت رضا عليه‌السلام توجيه کرد و کدام فرد اين سنخ دوستي و اظهار علاقه‌مندي را نشأت گرفته از محبت دروني و دلدادگي به آن بزرگوار مي‌داند؟!

حقيقت اين است‌که اينها همه مولود دشمني و طرح‌هاي‌کينه توزانة مأمون است.

1 انگيزة شيطاني مأمون از پيشنهاد ولايت‌عهدي

پس از آنکه ثابت و مدلّل گرديد که مأمون از ولايت‌عهدي تحميلي، نظر خيرخواهانه نداشته حال بحث مي‌شود که انگيزه، هدف و مقصد سوء او چه بوده است؟ در اينجا چند احتمال وجود دارد:

1. قتل‌ها و جنايت‌هاي بني‌عباس و زنداني‌کردن حضرت موسي بن جعفر عليه‌السلام آن هم به مدتي طولاني و بالمآل اقدام به قتل آن حضرت و نيز کشتن امامزادگان و چپاول بيت المال مسلمين که در زمان بني عباس واقع شد، مردم را نسبت به آنان بدبين ساخته بود و مأمون مي‌خواست خود را در جامعه، محب و دوستدار آل علي و علاقه‌مند به مصالح مسلمين قلمداد کند و حيثيت از دست رفته خويش را تجديد بنمايد؛ او با اين اقدام مي‌خواست تا، محبت و علاقة مردم نسبت به خودش را جلب بنمايد.

2. اينکه آن بزرگوار و به طور کلي خاندان پيغمبر را دنيا دوست و رياست ‌جو معرفي کند و زمينه را طوري فراهم آورد که مردم معتقد شوند اين خاندان به دنيا دسترسي ندارند وگرنه به دنيا و رياست بي‌علاقه نيستند و در نتيجه زهد آنان از باب نتوانستن است نه از جهت نخواستن.

3. او مي‌خواست با اجراي اين برنامه، زبان مردم را به روي امام رضا عليه‌السلام باز کرده و مورد اعتراض قرار دهد تا آنها بگويند چرا امام رضا عليه‌السلام منصب ولايت‌عهدي را قبول کرد و چرا به جاي انتقاد از دستگاه حکومت عصر و ستمگري‌هاي آنان، خود در هيئت حاکمه قرار گرفت.

4. مأمون مي‌خواست پذيرش آن حضرت را وسيله‌اي براي مشروعيت حکومت خود قرار دهد و پايه‌هاي حاکميت خويش را محکم‌تر بسازد که اين هم به نوعي به وجه اول بازگشت مي‌کند.

و اتفاقاً بر مبناي احتمال دوم و سوم آن خليفة نيرنگ‌باز به نوعي موفّق شد؛ چرا که تاريخ و کتب روايي مواردي را ارائه مي‌کنند که اشخاصي اين مسئله را با امام رضا عليه‌السلام در ميان گذاشتند و معترضانه يا حداقل براي رفع ابهامي که برايشان پيش آمده بود، در اين مورد از آن بزرگوار، پرسش مي‌کردند و تعدادي از اين موارد کاملاً ظهور در اين مطلب دارد که آنها معترض بوده‌اند.

شيخ صدوق نقل مي‌کند که ريّان بن صلت گفته: بر حضرت علي بن موسي الرضا عليه‌السلام وارد شدم و عرض کردم: «اي پسر رسول الله! مردم مي‌گويند شما با اينکه در دنيا اظهار زهد مي‌کرديد اما ولايت عهد را پذيرفتيد!» حضرت فرمود:

قد علم الله کراهتي لذلک فلما خيّرتُ بين قبول ذلک و بين القتل اخترت القبول علي القتل

خدا مي‌داند که من آن را خوش نداشتم اما چون بين قبول ولايت‌عهدي و قتل، مخير شدم که يکي را انتخاب کنم، قبول را بر قتل، اختيار کردم.

و بعد فرمود:

ويحهم اما علموا انّ يوسف عليه‌السلام کان نبياً رسولاً فلمّا دفعته الضرورة الي تولّي خزائن العزيز قال له: اجعلني علي خزائن الارض انّي حفيظ عليم و دفعت لي الضرورة الي قبول ذلک علي اکراه و اجبار بعد الاشراف علي الهلاک علي انّي ما دخلت في هذا الامر الا دخول خارج منه فالي الله المشتکي و هو المستعان[5]

واي به حالشان! آيا ندانستند که يوسف عليه‌السلام پيامبر و فرستادة خداوند بود اما هنگامي که ضرورت ايجاب کرد که متولّي خزائن عزيز مصر شود خود گفت: «مرا بر خزائن زمين بگمار که من نگهدار و دانايم.» و اينک ضرورت مرا نيز واداشته هنگامي که مشرف بر هلاک شدم ولايت‌عهدي را با اکراه و اجبار بپذيرم علاوه بر اينکه من وارد اين جريان نشدم مگر ورود کسي‌که از آن خارج مي‌شود؛ پس به سوي خداوند شکايت مي‌برم و از او ياري جسته مي‌شود.

نيز نقل مي‌کند که طبق روايت اصحاب، مردي به امام رضا عليه‌السلام عرض کرد: «خداوند کار تو را اصلاح کند! چگونه درخواست مأمون را پذيرفتي؟ [گويا با اين کلام برآن حضرت ايراد مي‌گرفت واين‌کار را ناروا مي‌دانست.حضرت ابوالحسن الرضا عليه‌السلام فرمود: «نبي افضل است يا وصي؟» او گفت: «نبي.» فرمود: «آيا مسلم افضل است يا مشرک؟» عرض کرد: «مسلم.» فرمود: «پس ببين که عزيز مصر، مشرک بود و يوسف، نبي بود؛ و مأمون، مسلم است و من وصي، و يوسف [که نبي بود] از عزيز مصر [که مشرک بود] درخواست کرد که او را مسئول اموال قرار دهد و گفت: «مرا بر خزائن زمين بگمار که من نسبت به آنچه به دستم سپرده مي‌شود نگهبانم و به هر زباني دانايم.» و من نيز بر اين کار مجبور شدم![6]

و نيز ابن شهر آشوب نقل مي‌کند که شخصي به نام محمد بن عرفه مي‌گويد: «به حضرت رضا عليه‌السلام عرض کردم: چه چيزي تو را وادار کرد که در امر ولايت‌عهدي داخل شوي؟!» فرمود: «همان چيزي که جدّم علي را وادار کرد که در شورا وارد شود.»[7]

1 مراسم ولايت‌عهدي تحميلي

بر اساس کتب تاريخ و سيره‌ها، مأمون براي قانع کردن حضرت رضا عليه‌السلام هم خود در گفتگو با امام عليه‌السلام مباشرت مي‌کرده و هم واسطه مي‌فرستاده است و اينک به اين نقل که شيخ مفيد قدّس سره از جماعتي از اصحاب اخيار و راويان سيره‌ها و آثار آورده توجه کنيم:

چون مأمون تصميم گرفت که حضرت علي بن موسي عليه‌السلام را وليعهد خود گرداند، فضل بن سهل را فرا خواند و تصميم خود را به وي اعلام کرد و دستور داد که او و برادرش، حسن بن سهل براي گفتگو پيرامون اين موضوع با وي حاضر شوند. فضل اين کار را انجام داد و با برادرش حسن نزد مأمون حاضر شدند و مطلب مطرح شد. حسن اين اقدام را بر او گران شمرد و عوارض و پيامدهاي بيرون بردن حکومت و امارت از خاندان مأمون را به وي گوشزد مي‌کرد.

مأمون در پاسخ گفت: «من با خدا عهد و پيمان بسته‌ام که اگر بر امين [برادرش] پيروز شدم خلافت را به برترين و بالاترين شخصيت آل ابي طالب واگذار کنم و من احدي را بر صفحة زمين از اين مرد [حضرت رضا] برتر و بالاتر نمي‌دانم.» حسن و فضل چون ديدند که مأمون در تصميم خود جازم و قاطع است از اصرار بر ترک اين کار خودداري کردند.

مأمون آن دو را به حضور امام رضا عليه‌السلام فرستاد و جريان را پيشنهاد کردند؛ حضرت از پذيرش آن امتناع فرمود اما آن دو به قدري اصرار و تأکيد کردند که حضرت اجابت فرمود. آن دو به سوي مأمون آمدند و اجابت فرمودن امام را به اطلاع او رسانيدند. مأمون شادمان گرديد و روز پنجشنبه را براي ملاقات‌هاي افراد خاص و شخصيت‌ها مقرر کرد. فضل بن سهل هم مردم را در جريان امر گذاشت و آنان را امر کرد تا در پنجشنبة آتيه جامه‌هاي سبز رنگ پوشيده و حاضر شوند و با حضرت رضا عليه‌السلام بيعت کنند و در مقابل، رزق يک‌سالة خود را بگيرند.

روز معيّن که فرا رسيد طبقات مختلف مردم از فرماندهان، حاجبان، قاضي‌ها و ديگر طبقات مردم در جامة سبز همه سوار شدند و آمدند؛ مأمون هم در مجلس ويژه نشست و دو وساده و بالش بزرگ براي حضرت رضا عليه‌السلام گذاشت و چون حضرت با عمامه و شمشير و لباس سبز وارد شد او را بر آن دو وسادة بزرگ نشانيد و آن‌گاه فرزند خود، عبّاس را امر کرد که به عنوان اولين شخص با حضرت بيعت کند. حضرت دست خود را بالا برد و به طرف صورت مبارک خود توجه داد و کفِ دست را به صورت‌هاي آنان متمايل ساخت، مأمون گفت: «دستت را براي بيعت بگشا!» حضرت رضا عليه‌السلام فرمود: «رسول خدا صلّي الله عليه و آله اين‌گونه بيعت مي‌کردند.»

سرانجام مردم بيعت کردند و دست حضرت بالاي دست‌هاي آنان بود و بدره‌هاي زر [يک بدره ده هزار درهم است] براي افراد قرار داده مي‌شد.

خطبا، سخنوران و شاعران بر مي‌خاستند و فضايل حضرت رضا عليه‌السلام را ذکر کرده و مي‌سرودند و اين اقدام مأمون را مي‌ستودند. مأمون به حضرت گفت: «خطبه‌اي براي مردم بخوان و در بين آنان سخني بگو.»

حضرت، حمد خدا را به جاي آورد و بر او ثنا فرستاد و سپس فرمود:

انّ لنا عليکم حقّاً برسول الله و لکم علينا حقّاً به فاذا ادّيتم الينا ذلک وجب علينا الحق لکم

به تحقيق براي ما بر شما به سبب رسول الله حقّي است و براي شما بر ما حقّي به سبب آن حضرت است؛ پس زماني که شما اين حقّ ما را به ما ادا کرديد بر ما لازم مي‌شود که حقّ شما را ادا کنيم.

و از آن حضرت جز اين سخن در آن مجلس ذکر نشده است.

و مأمون امر کرد که درهم‌ها را به نام آن حضرت بزنند و نام حضرت را بر سکه‌ها نوشتند و مطلب در همه جا رسميت يافت.

عبدالجبار بن سعيد، خطيب مسجد پيامبر در مدينه در دعاي خود به حضرت رضا عليه‌السلام گفت: «وليعهد المسلمين، علي بن موسي بن جعفر بن محمدبن علي بن الحسين بن علي بن ابي طالب عليهم‌السلام» و بعد انشاد کرد:

ستة آباء، همُ ما همُ
افضل من يشرب صوب الغما[8]

شش نفر آباء و پدران گرامي او چه کساني هستند؟ بالاترين و برترين کسي‌که از باران ابرها مي‌نوشند [يعني افضل اهل زمين‌اند].

پس از آنکه امر ولايت‌عهدي پايان يافت، مأمون آن را با خط خود مکتوب کرده و صورت جلسه نمود و پشت آن ورقه را حضرت رضا عليه‌السلام نوشتند و آغاز آن چنين است:

بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله الفعال لما يشاء لا معقّب لحکمه و لارادّ لقضائه يعلم خائنة الاعين و ما تخفي الصدور و صلواته علي نبيه محمّد خاتم النبيين و آله الطيبين الطاهرين

حمد و ستايش از آن خداي بزرگ است که هر چه را اراده کند حتماً انجام مي‌دهد؛ براي حکم او تعقيب کننده‌اي نيست. او از خيانت چشم‌ها و آنچه را که سينه‌ها در خود پنهان مي‌دارند آگاه است و صلوات خداوند بر پيامبرش محمّد که خاتم پيامبران است و بر آل پاک و پاکيزه جان او باد.

سپس موضوع درخواست مأمون؛ يعني ولايت‌عهدي حضرتش را يادآور شدند و مرقوم فرمودند که امر ولايت و زعامت امت بعد از او به من محول است البته اگر من بعد از وي باقي باشم.

و آن‌گاه مطالبي که در ولايت‌عهدي خود بدان متعهّد شده بودند، از احياي دين و اقامة سنن الهي، رسيدگي به مردم و حفظ حقوق آنها را ذکر کردند و بعد از آن نوشتند:

و الجامعة و الجفر يدلّان علي ضدّ ذلک و ما ادري ما يفعل بي و لا بکم ان الحکم الّا لله يقصّ الحق و هو خير الفاصلين

من اين امر را پذيرفتم و به انجام اين مواد پايبندم ولي جفر و جامعه، [کتاب حوادث و وقايع و مقدّرات که مربوط به عالم بالاست] بر خلاف اين دلالت دارند [يعني از دنيا مي‌روم و اين کار براي من سر نخواهد گرفت] و چه مي‌دانم که خداوند با من چه مي‌کند و در مورد شما چه خواهد کرد، حکم نيست مگر براي خدا؛ او حق را بيان مي‌کند و او بهترين فيصله دهندگان است.

بسيار قابل ملاحظه و توجه است: در يک جاي نوشتة خود مي‌فرمايند: «اگر من بعد از مأمون باقي باشم.» که اين جمله کاملاً گواه بر آن است که حضرت از مرگ خود خبر مي‌دهند و در اواخر آن مي‌فرمايند: «جفر و جامعه، کتاب علوم غيبي الهي، بر خلاف اين جريان، حکم مي‌کند؛ يعني در آنجا آمده که کار به دست من نخواهد افتاد و پيش از مرگ مأمون، من از دنيا خواهم رفت.»

شايان ذکر است که ابن صبّاغ مالکي سنّي در مورد نوشتة مأمون مي‌گويد: «من آن را مختصر کرده و خلاصة آن را ذکر مي‌کنم اما بعد از آن نوشتة حضرت رضا عليه‌السلام را مي‌آورد و مي‌گويد: من نوشتة مبارک حضرت رضا عليه‌السلام را مختصر نمي‌کنم؛ بلکه تمام آن را ذکر مي‌نمايم و اين حاکي از پايگاه رفيع اين امام بزرگوار در نظر علماي اهل سنت است و اينکه آنها يا گروهي از آنها نيز مانند شيعه، در برابر آستان آن ولي اعظم خدا سر تواضع فرود مي‌آورند و خلفا، حکام و سلاطين را با آن بزرگوار قياس نکرده و مساوي هم قلمداد نمي‌نمايند، بلکه موقعيت و مقام حضرت رضا را ممتاز مي‌دانند.»[9]



[1]. امالي شيخ صدوق،‌مجلس 16، ص 42 و عيون اخبار الرضا، ج2، ص 139 و 140.

[2]. عيون اخبار الرضا، ج1، ص 19.

[3]. امالي شيخ صدوق،‌مجلس 94، ص 392؛ مناقب آل ابي طالب، ج4، ص 364.

[4].ارشاد مفيد،‌ ج2، ص263.

[5]. امالي صدوق، م17، ص 44 و 45.

[6]. عيون اخبار الرضا، ج2، ص 138 و 139.

[7]. مناقب آل ابي طالب، ج4، ص364.

[8]. ارشاد شيخ مفيد، ج2، ص 260 تا 263، و مقاتل الطالبيين ابوالفرج اصفهاني، ص375 تا 377. در ضمن ابن صبّاغ مالکي در الفصول المهمة، ص271، تصريح کرده که آن يک بيت را همان خطيب مسجد النبي انشاد کرد.

[9]. به الفصول المهمة ابن صبّاغ، ص 272 تا 275 مراجعه شود.

+ نوشته شده در  چهارم آبان 1386ساعت   توسط آرام  | 


1 مراسم توديع امام رضا عليه‌السلام به هنگام حرکت

مسعودي، مورخ نامدار و مورد اعتماد، متوفاي سنه 346  از جمعي از اصحاب حضرت رضا عليه‌السلام نقل کرده که فرمود: «چون تصميم گرفتم از مدينه به قصد سفر، خارج شوم خانوادة خود را جمع کردم و آنان را امر نمودم که بر من گريه کنند تا صداي گرية آنها را بشنوم سپس دوازده هزار دينار در ميان آنها تقسيم کردم؛ زيرا مي‌دانستم که هرگز به سوي آنان برنمي‌گردم.»

آن‌گاه فرزندش، ابو جعفر جواد را به مسجد النبي صلّي الله عليه و آله برد و دست او را بر کنار قبر رسول الله گذاشت و او را به آن قبر شريف چسبانيد و حفاظت و نگهداري وي را از رسول خدا طلب کرد. امام جواد عليه‌السلام با وجود سن کم خود [اين صحنه را که ديد] گفت: «اي پدر! به خدا سوگند تو به سوي خدا مي‌روي!»

سپس همة وکلاي خود را امر فرمود که دستورات فرزندش را بشنوند واطاعت کنند و از فرمانش تخلف ننمايند و در نزد اشخاص مورد وثوق و اعتماد خود بر امامت او تصريح کرد و به آنها فهمانيد که او به جاي من، قائم به امور امّت خواهد بود.[1]

باري! حضرت، نخست به مکة معظمه مشرف گرديد و از آنجا به سوي خراسان حرکت کرد.

اميه بن علي مي‌گويد: من در آن سالي که حضرت رضا عليه‌السلام به حج رفت و متوجّه خراسان شد با وي بودم و امام محمد تقي عليه‌السلام نيز که در آن وقت يک سال داشت با آن حضرت بود. حضرت رضا عليه‌السلام با بيت، وداع مي‌کرد؛ طواف وي که تمام شد به نزد مقام آمد و نماز خواند و حضرت جواد عليه‌السلام بر دوش موفق خادم بود و او، وي را طواف مي‌داد پس او را به حِجر آورد؛ کودک نشست و نشستن او به طول انجاميد، موفّق به امام جواد عليه‌السلام عرض کرد: «اي مولاي من! جانم فداي تو باد! برخيز.» فرمود: «من از اين مکان برنمي‌خيزم و نمي‌روم جز اينکه خدا بخواهد.» و آثار غصّه و اندوه در چهره‌اش نمودار شد. موفّق به نزد حضرت رضا عليه‌السلام آمد و جريان امام جواد عليه‌السلام را به عرض ايشان رسانيد. حضرت رضا عليه‌السلام برخاسته، به سوي فرزند خود آمدند و فرمودند: «اي حبيب من! برخيز.» او در پاسخ گفت: «من از اينجا نمي‌روم. چگونه بروم در حالي که ديدم با خانة خدا وداعي مي‌کني که وداع آخرين است و ديگر بازگشت به سوي آن نمي‌نمايي؟» حضرت فرمود: «برخيز و با من بيا!» در اين هنگام [به اطاعت از پدر بزرگوار خود] برخاست و روانه شد.[2]

سرانجام حضرت رضا عليه‌السلام که از مدينه به مکة معظمه مشرّف شده بود بعد از مراسم زيارت مکة معظمه به سوي ايران رهسپار گرديدند.

1 گزارش سفر امام رضا عليه‌السلام به وسيله مأمور احضار

رجاء بن ابي الضحّاک مي‌گويد: « مأمون مرا فرستاد و مأمور کرد که علي بن موسي عليه‌السلام را از مدينه ببرم و دستور داد که آن حضرت را از طريق بصره، اهواز و فارس ببرم و نه از طريق قم و نيز امر کرد که شب و روز از او حفاظت کنم تا وي را بر مأمون وارد نمايم؛ پس من از مدينه تا مرو با امام رضا عليه‌السلام بودم و به خدا سوگند من مردي پرهيزکارتر از او نسبت به خدا نديدم و نه کسي را ديدم که در تمام اوقاتش بيشتر از او ياد خدا کرده و خوفش از خداوند بيشتر باشد. صبح زود، نماز صبح را به جا مي‌آورد. سلام نماز را که ادا مي‌کرد در جايگاه نماز خود مي‌نشست؛ تسبيح خداوند، حمد، تکبير و تهليل مي‌گفت و درود بر پيامبر صلّي الله عليه و آله مي‌فرستاد تا آفتاب طلوع مي‌کرد، آن‌گاه سجده مي‌کرد و به قدري در اين حالت مي‌ماند که آفتاب کاملاً بالا مي‌آمد؛ سپس به سوي مردم رفته تا نزديکي ظهر با آنان گفتگو نموده و موعظه مي‌فرمود. آن‌گاه وضويش را تجديد کرده و به مصلاي خود بازمي‌گشت.

و چون ظهر مي‌شد برمي‌خاست و شش رکعت نماز به جا مي‌آورد؛ در رکعت نخستين «حمد» و «قل يا ايها الکافرون» مي‌خواند، در رکعت دوم «حمد» و «قل هو الله احد» و در چهار رکعت ديگر در هر رکعت «حمد» و «قل هو الله احد» و دو رکعت به دو رکعت سلام مي‌داد و در رکعت دوم از هر دو رکعت قبل از رکوع، قنوت به جا مي‌آورد. آن‌گاه اذان مي‌گفت و دو رکعت ديگر به جا مي‌آورد؛ سپس برمي‌خاست و نماز ظهر را به جا مي‌آورد و چون سلام نماز را مي‌خواند تسبيح خداوند کرده و حمد و تکبير و تهليل الهي مي‌نمود. بعد از آن سجدة شکر به جا مي‌آورد و در آن صد بار «شکراً لله» مي‌گفت؛ چون سر را بلند مي‌کرد برمي‌خاست و شش رکعت نماز مي‌خواند و در هر رکعت سورة «حمد» و «قل هو الله احد» را قرائت مي‌کرد و در هر دو رکعت نماز، سلام مي‌گفت و در رکعت دوم پيش از رکوع و بعد از قرائت، قنوت مي‌خواند. بعد اذان مي‌گفت و دو رکعت ديگر نماز مي‌خواند و در رکعت دوم قنوت به جا مي‌آورد. سلام نماز را که مي‌گفت بر مي‌خاست و نماز عصر را به جا مي‌آورد.

آن‌گاه در جايگاه نماز خويش مي‌نشست، تسبيح خداوند کرده و حمد او را مي‌نمود و تکبير و تهليل الهي مي‌گفت هر قدر که خداوند مي‌خواست [و مقدّر بود]. آن‌گاه سجده به جا مي‌آورد و صد بار مي‌گفت «حمداً لله» و چون آفتاب غروب مي‌کرد وضو مي‌گرفت و سه رکعت نماز مغرب با اذان و اقامه به جا مي‌آورد و در رکعت دوم پيش از رکوع، قنوت مي‌گفت و چون سلام نماز را مي‌خواند در مصلّاي خود مي‌نشست تسبيح خداوند مي‌نمود و حمد خدا مي‌کرد و تکبير و تهليل مي‌گفت هر قدر خدا مي‌خواست. بعد سجدة شکر به جا مي‌آورد و سپس سر را بلند مي‌کرد و تکلم نمي‌کرد تا اينکه برمي‌خواست و چهار رکعت نافله با دو سلام به جا مي‌آورد و در رکعت دوم از هر کدام پيش از رکوع، قنوت به جا مي‌آورد و در رکعت اول از اين چهار رکعت «حمد» و «قل يا ايها الکافرون» مي‌خواند و در رکعت دوم «حمد» و «قل هو الله احد» و در دو رکعت ديگر «حمد» و «قل هو الله» قرائت مي‌کرد و بعد از سلام تا مقداري در حال تعقيب مي‌نشست و آن‌گاه افطار مي‌کرد و بعد تا نزديک يک سوم از شب، درنگ مي‌کرد آن‌گاه چهار رکعت نماز عشا را به جا مي‌آورد و در رکعت دوم قبل از رکوع، قنوت به جا مي‌آورد و بعد از پايان نماز در جايگاه خود مي‌نشست ذکر خدا مي‌نمود و تسبيح، حمد، تکبير، تهليل الهي را به جا مي‌آورد و سجدة شکر مي‌کرد و بعد به محل استراحت خود مي‌رفت.

ثلث آخر شب که مي‌شد با تسبيح، حمد، تکبير، تهليل و استغفار برمي‌خاست، مسواک مي‌کرد، وضو مي‌گرفت و مشغول نماز شب مي‌شد. هشت رکعت را دو رکعت دو رکعت به جا مي‌آورد در هر رکعت از دو رکعت نخستين، يک بار «حمد» و سي مرتبه «قل هو الله احد» مي‌خواند و بعد چهار رکعت «نماز جعفر بن ابي طالب» را به جا مي‌آورد در هر دو رکعت، سلام مي‌داد و در رکعت دوم از هر کدام قبل از رکوع و بعد از تسبيح، قنوت به جا مي‌آورد و اين نماز را هم جزء نماز شب به حساب مي‌آورد. سپس برمي‌خاست و دو رکعت باقي مانده را به جا مي‌آورد؛ در رکعت اول، سورة «حمد» و سورة «ملک» و در رکعت دوم «حمد» و «هل اتي علي الانسان» را مي‌خواند؛ پس از آن برمي‌خاست و دو رکعت نماز «شفع» به جا مي‌آورد در هر رکعتي «حمد» يک مرتبه و «قل هو الله احد» سه مرتبه و در رکعت دوم پيش از رکوع، قنوت مي‌گفت، سلام نماز را که مي‌داد برمي‌خاست و يک رکعت «وتر» به جا مي‌آورد و در اين رکعت بعد از حمد، سه مرتبه «قل هو الله احد» و يک مرتبه «قل اعوذ بربّ الفلق» و يک مرتبه «قل اعوذ بربّ الناس» مي‌خواند. پس شروع به خواندن قنوت مي‌کرد و در قنوت مي‌خواند:

اللهم صلّ علي محمد و آل محمد اللهم اهدنا فيمن هديت و عافنا فيمن عافيت و تولّنا فيمن تولّيت و بارک لنا فيما اعطيت و قنا شرّ ما قضيت فانّک تقضي و لا يقضي عليک انّه لا يذلّ من واليت و لا يعزّ من عاديت تبارکت ربّنا و تعاليت

بعد هفتاد مرتبه مي‌گفت:

استغفر الله و اسأله التوبة

و چون سلام نماز مي‌داد در حالت تعقيب مي‌نشست و چون نزديک طلوع فجر مي‌شد براي دو رکعت نافلة صبح برمي‌خاست؛ در رکعت اول «حمد» و «قل يا ايها الکافرون» و در دومي «حمد» و «قل هو الله احد» مي‌خواند و چون فجر، طالع مي‌شد اذان و اقامه مي‌گفت و دو رکعت نماز صبح را به جا مي‌آورد و چون سلام نماز مي‌داد تا هنگام طلوع آفتاب به حال تعقيب مي‌نشست و بعد سجدة شکر به جا مي‌آورد تا اينکه روز بالا مي‌آمد.

قرائت آن حضرت در تمامي نمازهاي واجب در رکعت اول، «حمد» و «انا انزلناه» بود و در دومي «حمد» و «قل هو الله احد» مگر در نماز صبح روز جمعه و ظهر و عصر آن روز که در رکعت اول سورة «حمد» و «جمعه» و در رکعت دوم، «حمد» و سورة «منافقون» مي‌خواند و در نماز عشاء شب جمعه در رکعت اول «حمد» و سورة «جمعه» و در رکعت دوم «حمد» و سورة «سبّح اسم ربّک الاعلي» مي‌خواندند و در نماز صبح روز دوشنبه و روز پنجشنبه در رکعت اول «حمد» و «هل اتي علي الانسان» مي‌خواندند و در رکعت دوم «حمد» و «هل اتيک حديث الغاشية» را قرائت مي‌کردند و قرائت نمازهاي مغرب، عشا، نماز شب، شفع، وتر و نماز صبح را به جهر و آشکار مي‌خواندند و در نماز ظهر و عصر آهسته قرائت مي‌کردند و در دو رکعت آخر مي‌گفتند: «سبحان الله و الحمد الله و لا اله الا الله و الله اکبر»

و قنوت آن حضرت در همة نمازهايشان اين بود:

ربّ اغفر و ارحم و تجاوز عمّا تعلم انّک انت الاعزّ الاجلّ الاکرم

و در هر شهري که ده روز قصد اقامت مي‌کرد، روزه مي‌گرفت. شب که فرا مي‌رسيد ابتدا به نماز مي‌ايستاد و بعد افطار مي‌نمود و در بين راه که اقامت نداشت نمازهاي واجب را دو رکعت دو رکعت به جا مي‌آورد مگر نماز مغرب را که همان سه رکعت مي‌خواند و نافلة مغرب، نماز شب، شفع، وتر و دو رکعت نافلة صبح را نه در سفر و نه در حضر ترک نمي‌کرد اما نوافل يوميه را در سفر ترک مي‌کرد.

و بعد از هر نمازي که قصر بود سي مرتبه «سبحان الله و الحمد لله و لا اله الّا الله و الله اکبر» مي‌گفت و مي‌فرمود: «اين براي تماميت نماز است.» و هرگز نديدم که آن حضرت «نماز چاشتگاه» بخواند [نماز مخصوصي است که مخالفان اهل بيت مي‌خوانده‌اند] و در سفر [اگر قصد ده روز نداشتند] روزه نمي‌گرفتند و همواره در مقام دعا با صلوات بر محمد و آل محمد صلي الله عليه و آله آغاز مي‌کرد و اين برنامه را چه در نماز و چه در غير نماز بسيار انجام مي‌داد. و شب که در فراش خوابيده بود قرآن تلاوت مي‌کرد و چون به آيه‌اي مي‌گذشت که ذکر بهشت يا دوزخ در آن شده بود گريه مي‌کرد و از خداوند، بهشت را درخواست نموده و از دوزخ به خدا پناه مي‌برد و کلمة «بسم الله الرحمن الرحيم» را در همة نمازهايش در شب و روز بلند مي‌گفت و هر وقت «قل هو الله احد» مي‌خواند بعد از اين آيه، آهسته مي‌گفت: «الله احد» و چون از آن سوره فارغ مي‌شد سه بار مي‌فرمود: «کذلک الله ربّنا» و هر وقت سورة «جحد» [قل يا ايها الکافرون] را قرائت مي‌کرد، آهسته مي‌گفت: «يا ايها الکافرون» و چون از آن سوره فراغت مي‌يافت سه بار مي‌فرمود: «ربّي الله و ديني الاسلام، پروردگار من خداست و دين من اسلام است» و چون سورة «والتّين و الزيتون» را قرائت مي‌کرد و به پايان مي‌رساند مي‌گفت: «بلي و انا علي ذلک من الشاهدين، آري! و من هم بر اين موضوع از گواهانم.» و چون سورة «لا اُقسم بيوم القيامة» مي‌خواند بعد از فراغ مي‌گفت: «سبحانک اللهم بلي». منزهي تو اي خدا، آري» و در سورة «جمعه» اين‌گونه قرائت مي‌کرد: «قل ما عند الله خير من اللهو و من التجارة للذين اتّقوا و الله خير الرازقين» و چون از سورة «فاتحه» فارغ مي‌شد مي‌گفت: «الحمد لله ربّ العالمين» و هنگامي که سورة «سبّح اسم ربّک الاعلي» را مي‌خواند، آهسته مي‌گفت: «سبحان ربّي الاعلي». و چون در قرآن «يا ايها الذين آمنوا» را قرائت مي‌کرد آهسته مي‌گفت: «لبّيک الّلهم لبّيک».

در هيچ شهري وارد نمي‌شد مگر اينکه مردم، آهنگ حضورش مي‌کردند و چون شرفياب مي‌شدند از معالم دين خود از او پرسش مي‌کردند و حضرت پاسخ مي‌داد و براي آنان احاديث بسيار از پدرش، از پدرانش، از علي عليه‌السلام و از رسول خدا صلّي الله عليه و آله و سلم نقل مي‌فرمود.»

رجاء بن ضحّاک مي‌گويد: چون آن حضرت را به نزد مأمون بردم از من در مورد حال آن حضرت در بين راه پرسيد من هم آنچه را از آن بزرگوار در شب و روز و در حال حرکت و اقامت، مشاهده کرده بودم گزارش دادم. مأمون گفت:

يا بن ابي الضحّاک هذا خير اهل الارض و اعلمهم و اعبدهم فلا تخبر احداً بما شاهدته منه لئلّا يظهر فضله الّا علي لساني ...[3]

اي پسر ابي الضحّاک! علي بن موسي بهترين اهل زمين و اعلم و اعبد ايشان است پس احدي را به آنچه از او مشاهده کردي خبر مده که فضل او فقط از زبان من ظاهر شود.

اين گزارش فرستادة مأمون است که يک سفر ممتد و طولاني را در خدمت حضرت رضا عليه‌السلام گذرانيده و آن حاوي نکات ارزشمندي است و هنگامي که مشاهدات خود را براي مأمون مي‌گويد وي آن‌گونه از حضرت ستايش مي‌کند اما دستور مي‌دهد که اين مطالب را به کسي نگويد و بعد، از راه شيطنت مي‌گويد من نمي‌خواهم فضايل حضرت رضا جز از زبان من بيان شود!!

ولي به نظر ما اين هم يک نوع بازيگري سياسي است و هدفش اخفاي فضايل آن حضرت بود.

1 نيشابور و پرشکوه‌ترين استقبال

امام در طول مسير خود به شهرها و روستاها مي‌رسيدند و مردمِ آن منازل از جمال نوراني و کلمات حياتبخش و معجزات جاويدان و حيرت‌زاي آن بزرگوار بهره‌مند مي‌شدند اما در ورود آن حضرت به نيشابور يک انقلاب و دگرگوني رخ داد. ورود آن حضرت به نيشابور يادآور ورود پيامبر اکرم به مدينه است، شور و شوق مردم در ورود امام رضا عليه‌السلام به نيشابور صحنه‌اي تماشايي و رؤيايي به وجود آورده بود.

بنا به نقل ابوالصلت که همراه حضرت بوده: چون امام رضا در آن سفري که سرانجام به فوز شهادت رسيد، وارد نيشابور شد، در يک مهد بر استر شهباء که محل رکوب آن از نقرة خالص بود قرار داشت؛ پس دو پيشوا و حافظ احاديث نبوت، ابوزرعه و محمد بن اسلم طوسي در بازار جلو آمده و عرض کردند: «به حق پدران پاکيزه و گذشتگان گرامي خود صورت مبارکت را به ما بنما و حديثي از پدران خويش، از جدّت براي ما روايت کن که ما تو را با آن ياد ‌کنيم.»

آري! آن دو شخصيت محترم و با فضيلت در منتهاي ادب، آن حضرت را بدين عناوين محترمانه و آسماني خطاب کردند: «ايها السيد ابن السادة ايها الامام ابن الائمة ايها السلالة الطاهرة الرضية ايها الخلاصة الزاکية النبوية»؛ اي آقا و بزرگ فرزند بزرگان! اي امام فرزند امامان! اي سلالة پاک و پاکيزه و ماية خشنودي! اي عصاره و فشردة خاندان پاک نبوي!

و در ضمن، آن حضرت را به آباي گرامي و گذشتگان پرافتخارش سوگند مي‌دادند که اولاً پوشش محمل را کنار بزند و صورت زيبا و چهرة دل آراي خود را به آنان نشان دهد و ديگر اينکه حديثي که به وسيلة پدران گرامي‌اش از جدّ بزرگوارش پيامبر به او رسيده براي آنان نقل کند که ياد بود آن حضرت باشد.

آن مظهر رحمت الهي هم استر خود را نگاه داشت و سايبان مهد را کنار زد و چشم مسلمانان را به طلعت مبارک و چهرة مسعود خويش روشن کرد. دوگيسوي زيبايش همچون گيسوان پيامبر صلّي الله عليه و آله بود و مردم از هر طبقه و صنف، روي پا ايستاده بودند؛ گروهي فرياد و صيحه مي‌کشيدند و گروهي گريه مي‌کردند و بعضي جامه بر تن مي‌دريدند و بعضي خود را به خاک افکنده بودند و آنها که مي‌توانستند تنگ استر حضرت را مي‌بوسيدند و بعضي به سايبان مهد، گردن کشيده بودند و اين حال ادامه پيدا کرد و به طول انجاميد تا اينکه روز به نيمه رسيد و آن‌قدر اشک‌ها ريخته شدکه گويي نهرها در جريان است و صداها ساکت شد؛ پيشوايان مردم و قاضيان فرياد کردند:

«اي مردم! گوش دهيد و فرا گيريد و پيامبر صلّي الله عليه و آله را در مورد عترتش اذيت و آزار نکنيد و آرام و ساکت باشيد [سر و صدا، شيون و گريه و زاري مانع از سخن گفتن حضرت رضاست و آن حضرت ناراحت مي‌شوند و اين خود موجب اذيت رسول خداست].

مردم نيشابور آرام شدند و حضرت شروع به ذکر حديث کرد و آن دو نفر، کلمات آن حضرت را به مردم مي‌رسانيدند و براي نوشتن اين حديث، به غير از دوات‌ها بيست و چهار هزار قلمدان بيرون آمد.

پس فرمود: «حديث کرد مرا پدرم، حضرت موسي بن جعفر کاظم، فرمود: حديث کرد مرا پدرم، جعفر بن محمّد صادق، فرمود: حديث کرد مرا پدرم، محمّد بن علي باقر، فرمود: حديث کرد مرا پدرم، علي بن الحسين زين العابدين، فرمود: حديث کرد مرا پدرم، حسين بن علي، شهيد سرزمين کربلا، فرمود: حديث کرد مرا پدرم اميرالمؤمنين، علي بن ابي طالب، شهيد سرزمين کوفه، فرمود: حديث کرد مرا برادرم و پسر عمم، محمد رسول الله صلّي الله عليه و آله، فرمود: حديث کرد مرا جبرييل گفت: شنيدم ربّ العزة سبحانه و تعالي مي‌فرمود:

کلمة لا اله الّا الله حصني فمن قالها دخل في حصني و من دخل حصني أمن من عذابي

کلمة لا اله الّا الله حصار من است و هر کس آن را بگويد داخل حصار من شده وکسي‌که داخل حصار من شد ازعذاب من درامان خواهد بود.

بعد فرمود:

صدق الله سبحانه و صدق جبرييل و صدق رسوله و صدق الائمة عليهم‌السلام»[4]

در نقل مرحوم شيخ صدوق رضوان الله عليه بعد از پايان روايت، جمله‌اي اضافه دارد: که چون مرکب حضرت حرکت کرد و رو به راه نهاد حضرت ما را ندا کردند:

بشروطها و اَنا من شروطها

گفتن کلمة توحيد موجب امن از عذاب الهي است با شرايط خودش و من از شروط آنم.[5]

شايان ذکر است که علي بن عيسي اربلي بعد از نقل روايت ياد شده مي‌گويد:       «  استاد ابوالقاسم قشيري گفته: اين حديث با آن سند مخصوصش به يکي از امراي سامانيه رسيد؛ پس آن را به طلا نوشت و وصيت کرد که با او در قبرش مدفون سازند. زماني که از دنيا رفت شخصي او را در خواب ديد و از او پرسيد که خدا با تو چه کرد؟ او پاسخ داد: «مرا آمرزيد به اين خاطر که «لا‌اله‌الّا‌الله» را بسيار ذکر کردم و «محمّد رسول الله» را مخلصانه تصديق نمودم و هنچنين اين حديث را با انگيزة تعظيم و احترام به طلا نوشتم.»

1 آيا امام عليه‌السلام از قم هم عبور کرده‌اند؟

يکي از مسايل مربوط به حضرت رضا عليه‌السلام و مسافرت آن حضرت به ايران و مرو اين است که آيا آن بزرگوار در مسير خود به مرو، به قم هم آمده‌اند و عبورشان از اين شهر بوده است يا نه؟

سيد جليل، جناب سيد عبدالکريم بن طاووس الحسني متوفاي 693، ورود آن حضرت به قم را صراحتاً ذکر کرده و به مناسبت بحث و تحقيق پيرامون قبر اميرالمؤمنين عليه‌السلام و آمدن امامان معصوم به کوفه و زيارت قبر مبارک اميرالمؤمنين، در باب هشتم که مربوط به حضرت رضا عليه‌السلام است، مي‌گويند: «و اما حضرت رضاعليه‌السلام، اميرالمؤمنين را زيارت نکرده‌اند؛ زيرا وقتي مأمون آن حضرت را به سوي خراسان فرا خواند ايشان از مدينه حرکت کرد و ازمسير بصره عبور کردند و به کوفه نرسيدند. از بصره بر طريق کوفه به بغداد رفتند و از آنجا به قم آمدند؛ پس اهل قم آن حضرت را با آغوش باز پذيرفتند و در مورد اينکه افتخار مهمانداري و پذيرايي از آن بزرگوار با چه کسي باشد نزاع و درگيري پديدار شد. حضرت فرمود: «شتر، خود مأمور است.» و همچنان رفت تا بر درب خانه‌اي زانو زد. صاحب آن خانه هم در خواب ديده بود که فردا حضرت رضا عليه‌السلام مهمان او خواهد شد [و سرانجام حضرت در آن خانه فرود آمد و آنجا اقامتگاه وي شد] و بعد هم طولي نکشيد که آن خانه و موضع اقامت حضرت، مقامي شامخ و مورد احترام شد و امروز همان جا مدرسة معروفي شده است... .[6] سپس از آنجا به سوي مرو رفتند و کوفه را اصلاً نديدند و از اين‌رو قبر حضرت امير را زيارت نکردند.»[7]

در هر حال اين يک نظريه است که اين سيد بزرگوار به طور صريح و جزمي ابراز داشته‌اند و از بعضي از کلمات محدّث بزرگوار، مرحوم حاج شيخ عباس قمي نيز استفاده مي‌شود که ايشان نيز همين رأي را دارند.

نظرية ديگر آن است که آن حضرت به قم نيامده‌اند بلکه از بصره تا محمّره (خرمشهر امروز) از راه آب و از خرمشهر به اهواز و سپس از راه اراک، ري و نيشابور مسافرت را ادامه داده‌اند تا سرانجام در روز دهم ماه شوال سال 301 هجري قمري به مرو رسيدند.

و اين نظر به جهاتي راجح و ظاهرتر است:

1. مأمون به فرستادة خود دستور داده بود امام رضا عليه‌السلام را از طريق قم نبَرَد. و با اين نهي صريح مأمون چگونه مي‌شود که مأمور تخلف کرده باشد و عليٰ‌‌رغم نهي اکيد مأمون، حضرت را از راه قم برده باشد؟!

2. برحسب نقل شيخ صدوق قدس سره، خود مأمون نامه‌اي براي حضرت فرستاد و در آن نوشته بود: «لا تأخذ علي طريق الکوفه و قم...؛[8] طريق و راه کوفه و قم را پيش نگير... .»

و اين بسيار بعيد است که حضرت رضا عليه‌السلام مخالفت کرده و برخلاف نوشتة مأمون عمل کرده باشد وگرنه مي‌توانستند از اول مخالفت کنند و بگويند من نمي‌آيم؛ اگر مي‌خواهيد مرا با اجبار بِبَريد، در حالي که وقتي ديدند مأمون بر اين کار مصمّم است دعوت او را پذيرفتند.

3. شهر قم، مرکز روات اخبار، علما، بزرگان و علاقه‌مندان به خاندان پيغمبر بود و اگر از شهر نيشابور، پيشگام نبود حداقل دست کمي از آنجا نداشت، پس چگونه از استقبال مردم قم از آن حضرت ذکري نيست در حالي‌که شور و شوق مردم نيشابور به هنگام ورود امام رضا عليه‌السلام زبانزد و براي هميشه موجب افتخار اهل آن شهر است.

4. در قم ـ با آن سوابق درخشاني‌که در تشيع دارد و علاقه‌اي‌که اهل قم به خاندان پيغمبر صلّي الله عليه و آله داشتند ـ اگر حضرت رضا عليه‌السلام به آنجا وارد مي‌شدند و مردم، متوجّه جريان سفر اجباري حضرت مي‌شدند احتمال داشت که به مأموران، حمله کرده و حضرت را از چنگ آنان نجات بدهند؛ پس اينکه مطلب چشمگيري در مورد مردم قم در هنگام ورود حضرت رضا عليه‌السلام نقل نمي‌شود، عدم عبور ايشان از اين شهر را تقويت مي‌کند و آنچه را که مرحوم سيد جليل ابن طاووس نقل کرده هر چند مطلب جالبي است ولي ما در تاريخ نديديم و در کتب غير اين سيد عالي مقام مشاهده نکرديم و با تفرّد ايشان به نقل آن جريان، صحت قضيه، مورد استبعاد قرار مي‌گيرد.

آري! در اين ميان، ممکن است دو مطلب ديگر شاهد يا مؤيد ورود آن حضرت باشد و در کلام بعضي از مثبتين هم آمده و بدان تمسّک کرده‌اند: يکي وجود مدرسه‌اي به نام «مدرسة رضويه» که چاهي در آن قرار دارد و در افواه و السنه از قداست آن سخن بوده است.

و ديگري محله‌اي بعد از بازار معروف قم در خيابان آذر است که به محلّة شاه خراسان معروف است و اتفاقاً همان مدرسة شريف هم در اين محل قرار دارد؛ چنان‌که مسجدي در اين محل واقع شده به نام «مسجد شاه خراسان» و در مجاورت آن تکيه‌اي است که آن‌هم به همين نام معروف است و اين حاکي از آن است که آن بزرگوار در اين محل، نزول اجلال فرموده‌اند.

اما اين دو مطلب، تنها در حد احتمال است نه براي اثبات و تحقيق مطلب؛ زيرا امکان دارد ناميدن مدرسة مزبور به نام رضويه صرفاً براي تبرک و يا براي احياي نام مقدس حضرت رضا عليه‌السلام باشد نه ناظر به ورود آن حضرت بدان مکان و همين مطلب دربارة محلة «شاه خراسان» هم صدق مي‌کند به ويژه آنکه اين عنوان (شاه خراسان) علي الظاهر در آن زمان نبوده و به مرور، حضرت را به اين لقب خوانده‌اند؛ بنابراين اثبات آمدن حضرت علي بن موسي الرضا عليه‌السلام به اين شهر، مشکل به نظر مي‌رسد هر چند احتمال آن منتفي نيست.

نويسندة وزين، دوست محترم ما، آقاي علي اصغر فقيهي قمي رحمة الله عليه به همين دو وجه و نيز به کلام سيد بن طاووس و روايت مرسله‌اي که از «مختصر البلدان» نقل شده که اميرالمؤمنين عليه‌السلام در مورد آب مخصوصي در قم فرموده‌اند که حضرت رضا عليه‌السلام در آن غسل خواهد کرد، به ضميمة آنچه که خود از تاريخ قم نقل نموده‌اند که حضرت رضا عليه‌السلام از آب مزبور نوشيد و در آن غسل کرد، تمسک کرده و در يک جا مي‌گويند: « قرائني که ذکر شد همه بر اين دلالت دارد که علي بن موسي الرضا عليه‌السلام به قم آمده و شايد چند روزي در اين شهر اقامت فرموده‌اند.»[9]

و در جاي ديگر مي‌گويند: «بنابر اين و با توجه به دلايلي که قبلاً ذکر شد، تشريف فرمايي علي بن موسي الرضا عليه‌السلام به قم تقريباً مسلّم مي‌شود.»[۱۰]

وليکن ما اين وجوه را براي اثبات مطلب قوي ندانستيم.




[1]. اثبات الوصيه، ص204.

[2]. اثبات الوصيه، ص203.

[3]. عيون اخبار الرضا، ج2، ص180 تا ص 183.

[4]. کشف الغمه، ج2، ص307 تا 309.

[5]. عيون اخبار الرضا، ج3، ص135.

[6]. مقصود، مدرسه مبارک رضويه است؛ اين جانب آغاز ورود و تشرّفم به قم در آنجا فرود آمدم و حدود شش سال در آن جا ساکن بودم در وسط اين مدرسه چاهي است که همان اوان از قداست آن سخن گفته مي‌شد و مي‌‌گفتند که حضرت رضا عليه‌السلام از آن وضو گرفته‌اند.

[7]. فرحة الغري في تعيين قبر امير المؤمنين عليّ، عليه‌السلام، ص130 و 131.

[8]. عيون اخبار الرضا، ج2، ص149.

[9].تاريخ مذهبي قم، ص84 و 85.

[10]. همان.

+ نوشته شده در  چهارم آبان 1386ساعت   توسط آرام  | 


 7.سفر حضرت رضا عليه‌السلام به ايران:

مأمون بعد از کشته شدن برادرش امين، «مرو» را به عنوان مرکز خلافت اسلامي برگزيد و بغداد را رها نمود. او به فکر دعوت حضرت رضا عليه‌السلام از مدينة طيبه به مرو افتاد و در آن زمان آن حضرت همچون اجداد گرامي‌اشان در مدينه ساکن بودند. سرانجام بعد از مشورت با مشاوران خود از قبيل فضل بن سهل که وزير اعظم و مورد اعتمادش بود، قرار بر اين شد که حضرت رضا عليه‌السلام را به مرو دعوت نمايد و اين کار را کرد.

سرّ اينکه مأمون، حضرت رضا عليه‌السلام را به مرو دعوت نمود ثبوتاً مي‌تواند چند امر باشد و در اين موضوع، احتمالاتي است:

1. ممکن است که اين دعوت، مولود علاقه‌مندي به آن حضرت باشد و بعضي گفته‌اند، مأمون متشيع بوده و به آل ابي طالب به خصوص سيد ايشان، امام رضا عليه‌السلام علاقه داشته است بنابراين، دعوت او از آن حضرت بر آن اساس بوده است که البتّه اين نظريه مورد تأييد نيست؛ زيرا علاقه‌مندي مأمون به امام رضا عليه‌السلام و نيز تشيّع او، هر کدام مورد ترديد و بلکه انکار مي‌باشد.

2. ممکن است دعوت امام رضا عليه‌السلام به اين خاطر بوده که آن حضرت را به مرو بياورد و به خود نزديک گرداند و بدين‌وسيله پايگاه معنوي و روحاني ايشان را ضعيف و کمرنگ ساخته و چنان جلوه دهد که آن حضرت، عليٰ‌‌رغم اشتهاري که به زهد و بي‌رغبتي به دنيا دارد اتّفاقاً به دنيا و مجالست با فرمان‌فرمايان و مقامات ظاهري علاقه‌مند است.

3. با آوردن آن بزرگوار به مرو علاقة ايرانيان را به سوي خود جلب نمايد و خود را محبوب آنها بسازد و پايه‌هاي حکومت خويش را تقويت نمايد؛ زيرا ايرانيان


نسبت به بني‌عباس بدبين شده بودند چنان‌که در بعضي از کلمات آمده که قتل ابومسلم خراساني توسط منصور عباسي، نابود شدن برمکيان به دست بني‌عباس، زنداني شدن حضرت موسي بن جعفر عليه‌السلام و در آخر شهادت آن امام بزرگوار در زندان و ساير اعمال خلاف انساني و رفتارهاي زشت و نامردمي آنان موجب شده بود که در ميان ايرانيان، محبوبيتي نداشته باشند و مأمون در راستاي کار خود و براي کسب محبوبيت در ميان جامعه دست به اين اقدام زد.

4. امکان دارد که رمز احضار حضرت به مرو اين باشد که او مي‌خواسته امام را از نزديک زير نظر داشته باشد؛ چون با آن فاصلة بعيد ممکن بود که آن حضرت مطالبي عليه مأمون و خاندان بني‌العباس اظهار کنند اما اين امر در کنار خود مأمون، امکان نداشت.

5. در اطراف و جوانب مملکت پهناور اسلامي و حجاز و يمن درگيري‌هايي بود و در بسياري از آنها خروج کننده، هجوم آورنده، شخص ناراضي و محور حرکت‌هاي عليه حکومت، از ميان سادات و آل علي عليه‌السلام و امامزادگان بزرگوار بودند و با آمدن حضرت رضا به مرو و قرار گرفتن آن حضرت در کنار مأمون به طور طبيعي مبارزات آنان به سردي مي‌گراييد و مأمون، براي خاموش کردن صداي مخالفان اقدام به دعوت حضرت رضا عليه‌السلام به مرو نمود و سرانجام در سال 200 هجري، اين کار را کرد و رجاء بن ابي الضحّاک و ياسر خادم و بعضي از افراد خاص خود را به سمت مدينه روانه کرد تا حضرت امام رضا عليه‌السلام را به مرو احضار نمايند.

و چه بسا همين مطلب پنجم ظاهرترين وجوه پنج‌گانه باشد؛ زيرا مأمون مي‌خواست همة سر و صداها خاموش شود و کسي عليه حکومت مرکزي، لوايي


بلند نکند و با اجراي اين برنامه و به خصوص پا گرفتن امر ولايتعهدي، ساير سادات قدم اطاعت پيش مي‌نهادند و همه آن حرکت‌ها و جنبش‌ها به آرامش مبدّل مي‌گرديد.

باري! آن افراد آمدند و در خدمت آن بزرگوار، خواستة مأمون؛ يعني حرکت حضرت رضا عليه‌السلام به مرو را پيشنهاد کردند اما حضرت از اين موضوع امتناع شديد نمود و از قبول آن سر باز زد ولي چون اصرار آنان از حدّ اعتدال گذشت دعوت را پذيرفتند.

در نقل شيخ صدوق آمده که مأمون به آن حضرت نامه نوشت و از او خواست که به خراسان بيايد و حضرت با ذکر امور فراواني عذر مي‌آوردند و مأمون پيوسته مکاتبه مي‌کرد و درخواست خود را تکرار مي‌نمود تا جايي که حضرت دانستند که مأمون دست بر نمي‌دارد و بر اين موضوع، تصميم قطعي دارد که در اين هنگام پذيرفتند.[1]



[1]. عيون اخبار الرضا، ج2، ص149.

+ نوشته شده در  چهارم آبان 1386ساعت   توسط آرام  | 


۳.بلواي جبر و تفويض

دو خط مشي اعتقادي به وسيلة افرادي کم بينش در اسلام به وجود آمد که هر دو انحرافي بود:

يکي جبر، و ديگري تفويض. امامان معصوم هر دو را رد مي‌کردند و به تعبير خودشان «امر بين الامرين»؛ يعني حالتي ما بين آن دو را مي‌گفتند. قائلان به جبر، اشاعره از اهل سنّت و نيز جبريه مي‌باشند و پيروان خطّ فکري تفويض، معتزله، گروه ديگري از اهل سنّت بوده‌اند.

پيروان «مکتب جبر» مي‌گفتند: افعال عباد و کارهاي بندگان همه به قدرت الهي و ارادة او حاصل مي‌شود و تحقّق پيدا مي‌کند و قدرت بندگان و ارادة آنها هيچ‌گونه دخالتي ندارد.

پيروان «مکتب تفويض» مي‌گفتند: خداوند، کارها را به بندگان واگذار کرده و براي او، امر الهي و نواهي او، بعث و زجر خداوندي، توفيقات، تأييدات، احسان و خذلان الهي هيچ‌گونه اثري ندارد، هر چه هست اراده، قدرت و فعل عبد است.

بطلان اين دو خطّ فکري واضح است چه آنکه طبق عقيدة اول، همة کارها مربوط به خداست و اراده و قدرت عبد، هيچ‌گونه اثري ندارد و به طور کلي انسان در اعمالش مجبور است آن‌گونه که شخص مرتعش در لرزش اندامش از خود اختيار ندارد.

اين عقيده صرف نظر از اينکه خلاف وجدانيات انسان است مستلزم بطلان ثواب و جزا و کيفر و بهشت و دوزخ است چنان‌که مستلزم آن است که خداوند، ظلم کند و تعالي الله عن ذلک علوّاً کبيراً.

عقيده به تفويض مستلزم آن است که قادر مطلق، از اقتدار خود خارج شود و به خداوندي نسبت عجز و ناتواني ظاهر داده شود که نقص و عجز در ساحت کبرياي او راه ندارد.

مکتب امامان معصوم بينابين اين دو است و سرانجام به اين مطلب بازگشت مي‌کند که براي هر دو در اين افعال تأثير مخصوص به خود مي‌باشد. و ائمة طاهرين با آن دو خط فکري انحرافي همواره در مبارزه بوده و اعتقاد صحيح و عالي خود را براي مردم تبيين مي‌نمودند.

و از جمله حضرت رضا عليه‌السلام که گاهي مستقيم و يا به مناسبت گفتگوي ديگران، گاهي به دنبال پرسش از آن حضرت و ديگرگاه در مقام احتجاج، محاجّه و بحث‌هاي علمي با علما و دانشمندان در ردّ مجبّره و مفوّضه، مطالبي بس‌ جالب فرموده‌اند.

سليمان ‌بن ‌جعفرجعفري مي‌گويد: در نزد حضرت ابي الحسن الرضا عليه‌السلام از جبر و تفويض سخن به ميان آمد؛ حضرت فرمود: «آيا مي‌خواهيد يک اصل در اختيار شما قرار دهم که در آن اختلاف نکنيد و با احدي بر آن احتجاج و استدلال ننماييد جز اينکه او را بشکنيد [و غالب شويد]؟» گفتند: «اگر صلاح مي‌دانيد، بفرماييد.» حضرت فرمود: «به راستي که خداي عزّوجل با اکراه [و زور و جبر] اطاعت نشد و با غلبه و بدون ارادة بنده، عصيان و نافرماني نشد و او بندگان را در مُلک خود مهمل نگذاشته است. او مالک هر آن چيزي است که مِلک آنان گردانيده و قادر و تواناست بر هر چيزي که آنان را بر آن قدرت و توانايي داده، پس اگر بندگان، طاعت و بندگي او را بپذيرند و پيشه کنند خداوند از آن اطاعت، باز نمي‌دارد و چون به معصيت او روي آورند اگر بخواهد که ميان آنان و آن فعل، حائل و حجاب شود، چنين خواهد کرد و اگر حايل نشد و انجام دادند پس او نبوده که آنان را در اين گناه داخل کرده است. سپس فرمود: کسي‌که حدود اين کلام را ضبط کند پس بر طرف مقابل خود غلبه پيدا کرده است.»[1]

حاصل کلام در توضيح اين روايت شريفه آن است که خداوند، قادر بر هر چيزي و مالک هر چيزي حتي اراده‌هاي مردم است؛ زيرا همة اشياء و از جمله اراده‌هاي بندگان در دست اوست، منع مي‌کند يا عطا مي‌فرمايد پس کلام و سخن قَدَريّه مفوّضه [که ارادة الله و قدرت الهي را دخيل نمي‌دانند] معنا ندارد.

آري! هنگامي که بنده، ارادة طاعت کند خداوند او را آزاد و رها مي‌کند و مانع ارادة او نمي‌شود و لذا او انجام مي‌دهد و مستحق پاداش خداوندي مي‌شود و هنگامي که بخواهد معصيتي انجام دهد، گاهي او را آزاد و رها مي‌کند و گاهي ميان او و گناهي که آن را اراده کرده حايل و مانع مي‌شود به طوري که يکي از مقدمات داخلي يا خارجي آن عمل را از بين مي‌برد. اکنون اگر ميان انسان و گناهي که ارادة انجام آن را دارد حايل شود، اين لطفي از ناحية خداوند به عبد است و اگر حايل نشد و عبد، آن معصيت را انجام داد، پس با ارادة خود انجام داده همان اراده‌اي که خداوند از جهت فعل و ترک در دست او قرار داده است و اين امر بدين معنا نيست که خداوند او را بر انجام اين کار اکراه و اجبار کرده باشد، پس بر خداوند، چيزي نيست؛ زيرا از حق عبد بر خداوند، اين نيست که ميان او و گناهانش حايل شود پس قول و سخن جبريّه سخني بي‌معنا است.

عبدالسلام ‌بن ‌صالح ‌هروي مي‌گويد:

شنيدم حضرت ابوالحسن علي بن موسي بن جعفر عليهم‌السلام مي‌فرمود: کسي‌که قائل به جبر است چيزي از زکات به او ندهيد و شهادت او را نپذيريد. خداوند تبارک و تعالي هيچ نفسي را جز آنچه در توان و وسع اوست تکليف نمي‌کند و بالاتر از حدّ توان و طاقتش را نيز بر او تحميل نمي‌فرمايد و هر کسي کسب نمي‌کند مگر بر ضرر خودش

و لا تزر وازرة وزر اخري[2]

کسي بار سنگين ديگري را به دوش نخواهد گرفت

حسن بن علي الوشا مي‌گويد: از حضرت ابوالحسن الرضا عليه‌السلام پرسش کردم و گفتم: «خداوند کار را به عباد خود تفويض فرموده است؟» فرمود:

الله اعزّ من ذلک

خداوند، مقتدرتر از اين سخن‌هاست

عرض کردم: «پس آنها را بر معاصي مجبور گردانيده است؟» فرمود:

الله اعدل و احکم من ذلک

خداوند، عادل‌تر و حکيم‌تر از اين است که آنان را بر گناه مجبور کند.

سپس فرمود:

قال الله عزّوجل: يابن آدم انا اولي بحسناتک منک و انت اولي بسيئآتک منّي عملت بالمعاصي بقوّتي التّي جعلتها فيک[3]

خداوند عزّوجل مي‌فرمايد: اي فرزند آدم! من به حسنات و خوبي‌هاي تو از تو سزاوارترم و تو به کارهاي بد و ناصوابت از من اوليٰ و برتري، با آن قوّت و قدرتي که در تو قرار دادم عمل به معاصي کردي.

يکي از اصحاب حضرت رضا عليه‌السلام مي‌گويد: در مرو بر حضرت رضا عليه‌السلام وارد شدم و عرض کردم: «اي فرزند رسول الله! براي ما از حضرت صادق عليه‌السلام روايت شده که فرمودند: «لا جبر و لا تفويض، بل امر بين امرين» اکنون معناي اين جمله چيست؟» حضرت رضا عليه‌السلام فرمودند:

من زعم انّ الله سبحانه يفعل افعالنا ثم يعذّبنا عليها فقد قال بالجبر و من زعم انّ الله تعالي فوّض امر الخلق و الرزق الي حججه فقد قال بالتفويض و القائل بالجبرکافر و القائل بالتفويض مشرک[4]

کسي که گمان کند خداوند سبحان، افعال ما را انجام مي‌دهد و بعد هم [در قيامت] ما را عذاب مي‌کند، چنين فردي قائل به جبر است و کسي که گمان برد خداوند امر خلق و رزق را به حجج خود [ائمة طاهرين] واگذار کرده، او قائل به تفويض شده است؛ و معتقد به جبر، کافر است و قائل به تفويض، مشرک مي‌باشد.

عرض کردم: «اي پسر رسول خدا! امري ميان دو امر چيست؟» فرمود:

وجود السبيل الي اتيان ما أمروا به و ترک ما نهوا عنه[5]

همين که انسان‌ها راه دارند که آنچه بدان امر شده‌اند انجام دهند و آنچه از آن نهي شده‌اند ترک بنمايند.

و نيز فضل بن سهل در مجلس مأمون از آن حضرت پرسيد:: «اي ابا الحسن! آيا مردم در کارهاي خود مجبورند؟ [و اراده‌اي از خود ندارند]» فرمود:

الله اعدل من ان يجبر ثم يعذّب

خداوند، عاد‌ل‌تر از آن است که بندگان را مجبور بر کاري کند بعد هم آنان را عذاب بنمايد.

عرض کرد: «پس آيا رها هستند و فقط با ارادة خود کارها را انجام مي‌دهند؟» فرمود:

الله احکم من ان يهمل عبده و يکله الي نفسه[6]

خداوند حکيم‌تر از آن است که بنده را مهمل بگذارد و او را به نفس خودش واگذار نمايد.



[1]. توحيد صدوق، ص361، حديث7.

[2]. توحيد صدوق، ص362، ح9.

[3]. توحيد صدوق، ص362، ح10.

[4]. يکي از معاني تفويض همين است که انسان، امر خلق و رزق را مربوط به امامان بداند و براي خداوند دخالت و تأثيري در آن نبيند.

[5]. نزهة النواظر حلواني از اعلام قرن پنجم، ص132.

[6]. نزهة النواظر، ص132.

+ نوشته شده در  سی ام مهر 1386ساعت   توسط آرام  | 


۲.فتنة تصوف و صوفيگري

يکي از فرقي که در اسلام پديد آمد و در حقيقت فتنة بزرگي براي مسلمانان گرديد و در صفوف آنان تفرقه افکند، فرقة صوفيه است.

در مورد نامگذاري آنان به اين اسم، اختلاف است؛ بعضي گفته‌اند که چون «صوف» به معناي «پشم» است و شعار آنان لباس پشمينه بود، «صوفيه» ناميده شدند، فريد وجدي از ابن ‌خلدون همين را نقل کرده است[1] و بعضي گفته‌اند اين کلمه از صدق و صفا مشتق شده است.

و آنان چون به اصطلاح داراي صفاي نفس‌اند لذا بدين نام خوانده شده‌اند. پيدايش آنان از اوايل اسلام مانند زمان حضرت اميرالمؤمنين عليه‌السلام بوده و از حالات، شرايط و ظروف اين گروه کاملاً مشخص مي‌شود که اين عقيده، يک خط انحرافي است‌که با ظواهر زهد نمايي در برابرخطّ ولايت اهل بيت عليهم‌السلام وبراي کمرنگ کردن نقش آنها به وجود آمده است. دو شاهد بر اين موضوع وجود دارد:

يکي حمايت بي‌دريغ خلفاي بني‌اميه و بني‌عباس از صاحبان اين عقيده.

و ديگر اينکه در ميان اهل سنّت اين روش بسيار شايع و افراد منتسب به اين عقيده فراوانند و چون آنان در مسير خلاف اهل بيت قرار دارند طبيعي است که به سرعت به سوي اين عقيده، جذب شوند تا بتوانند در برابر انوار درخشان اهل بيت، چهره‌هايي حق نما را ارائه کنند.

آري! همان افراد که حتي از صلوات بر آل پيغمبر دريغ مي‌کردند و همين را هم نمي‌توانستند تحمل کنند ناچار بودند که در برابر اهل بيت و امامان معصوم، چهره تراشي کنند و يا خود را در مقابل آنان به مردم تحميل بنمايند.

ناگفته نماند که آنان داراي فرقه‌هاي مختلف و طوايف گوناگون‌اند و عقيده‌هاي مختلف در ميان آنان است که قسمتي از آنها کفرآور و بعضي موجب فسق است؛ به طور مثال، وحدت وجود يا اتحاد و يا حلولِ خداوند در بندگان يا مرشدها و اقطاب و نيز انکار خلود در آتش قهر الهي، اعتقاد به جبر، اعتقاد به اينکه سالک در اثر عبادت به مرحلة وصول به حق مي‌رسد و آن زمان، عبادت از او ساقط مي‌شود و حاجتي به عبادات ندارد؛ در اين باره، آنان آية «و اعبد ربّک حتي يأتيک اليقين»[2]را شاهد مي‌آورند که عبادت کن پروردگار خودت را تا يقين برايت بيايد در حالي که «يقين» به معناي مرگ است که هيچ مطلبي براي انسان يقيني‌تر از مرگ نيست؛ علاوه بر اينکه آنها خود را از رسول خدا بالاتر مي‌دانند؛ زيرا پيامبر تا لحظة آخر نماز مي‌خواندند و خود را واصل و بي‌نياز از عبادت نمي‌ديدند.

و از حالات اين فرق ضالّ و مضلّ عبارت از اباحه‌گري آنها در اعمال و برنامه‌هاي شرعي و اختلاط زن و مرد و اخلال در احکام شريعت است و در برابر برنامه‌هاي خود ساختة طريقت، در نزد آنان نظامات شرعي و احکام الهي که همه مستفاد از وحي الهي، است رنگي ندارد.

و از جمله ياوه‌هاي آنان، شدّت اعتقاد دربارة شيخ و مرشد است به طوري که معتقدند که بايد در برابر شيخ، تسليم محض بود و حتي اگر منکري را هم از او ديدند انکار نکنند و بر او خرده نگيرند و در همة امور؛ مانند خوردن، خواب، لباس، حرکت، سکون و غيره مطيع محض و بي‌چون و چراي او باشند.

آنان از غنا و سماع و رقص ابايي ندارند و گويا آن را ماية قرب و وصل به خداوند، قلمداد مي‌کنند.

تقسيم دين به شريعت و طريقت بي‌اهميت دانستن شريعت و برنامه‌هاي ديني و احکام الهي از بدعت‌هاي آنان است؛ ذکر را به دو قسم ذکر جلي و خفي تقسيم کردن و تفسير خاص براي ذکر خفي از بدعت‌هاي ديگر آنان است و در هيچ حديثي وارد نشده است اما آنان مي‌گويند اين روش را معروف کرخي از حضرت رضا عليه‌السلام نقل و روايت کرده است و مي‌گويند او نيز از پدرش که بوّاب و دربان آن حضرت بوده، فرا گرفته است.

در حالي که اين مطلب، چنانچه بعضي از بزرگان و محققين گفته‌اند، غلط و بي‌اساس است؛ زيرا علماي رجال، نام خدّام و ملازمان حضرت رضا عليه‌السلام از شيعه و سني، همه را ذکر کرده‌اند و حتي نام کساني از متعصّبين اهل سنت را که ترددي به سوي آن حضرت داشته‌اند نيز ذکر نموده‌اند اما نام اين شخص را ياد نکرده‌اند حال آنکه اگر او دربان حضرت بود اين را نيز نقل مي‌کردند.

علاوه بر اين در سلسله سندي که به آن اعتماد مي‌کنند جماعتي ذکر شده‌اند که زشتي عقايد و اعمال آنها پوشيده نيست؛ مانند سيد محمد نوربخش که بنابر آنچه در کتب صوفيه آمده او مي‌گفت: «منم مهدي صاحب‌الزمان!» و مي‌گفت: «اولوالالباب، بر اين معنا اتفاق و اجماع دارند.»

همچنين، آنان اين اذکار را از بهترين عبادات مي‌شمرند و مي‌گويند با اين اذکار چنان قربي به خدا حاصل مي‌شود که از نماز حاصل نمي‌گردد.

اشکال و ايراد ديگر اين است که چطور امامان قبلي از اذکاري با اين عظمت بخل ورزيدند و به ديگري نياموختند و فقط به معروف کرخي دادند؟ و اشکالات ديگري که وارد است.[3]

امامان معصوم همواره گرفتار اين گروه ساختگي و بي‌ايمان بوده‌اند و آنها در برابر آن بزرگواران خودنمايي و حق نمايي مي‌نموده‌اند.

صوفي‌ها در جريان ولايت‌عهدي حضرت رضا عليه‌السلام به آن حضرت گفتند: «مأمون اين امر را به تو برگردانيد و تو شايسته‌ترين مردمان به آن مي‌باشي و ليکن کسي‌که تقدمي مانند تقدم تو پيدا مي‌کند نيازمند به پوشيدن جامة پشمينه و لباس‌هاي خشن مي‌باشد [نه اين لباس‌ها که تو در تن داري].

حضرت رضا عليه‌السلام در پاسخ فرمود:

ويحکم انّما يراد من الامام قسطه و عدله، اذا قال صدق و اذا حکم عدل و اذا وعد انجز (قل من حرّم زينة الله التي اخرج لعباده و الطيبات من الرزق)[4]

واي بر شما! از امام و پيشواي جامعه، قسط و عدل مي‌خواهند و اينکه چون سخن مي‌گويد، راست بگويد و هنگامي که حکم مي‌کند به عدل حکم کند و زماني که وعده‌اي داد، انجاز کند و وعدة خود را محقق سازد [خدا فرمود]: بگو اي پيامبر! چه کسي زينت‌هاي خداوندي را که پروردگار عالم آن را براي بندگانش قرار داده و نيز رزق‌هاي پاک و پاکيزه را حرام گردانيده است؟!

سپس فرمود:

ان يوسف الصّدّيق لبس الديباج المنسوج بالذهب و جلس علي متّکآت آل فرعون[5]

يوسف (عليه‌السلام) جامة ابريشمي که با طلا بافته شده بود مي‌پوشيد و بر متکاهاي آل فرعون تکيه مي‌داد.

آري! آنان بر امام معصوم اعتراض مي‌کردند و زبان به انتقاد بر آن بزرگوار مي‌گشودند که چرا جامه‌اش پشمينه نيست و حضرت رضا عليه‌السلام آن جواب قاطع را به آنها دادند و به آنان فهماندند که اينها، منفي بافي و اشکال تراشي نامعقول و بي‌رويه است؛ آنچه که خدا و پيامبر از امام مي‌خواهند و مردم از او توقع و انتظار دارند عملکرد صحيح و حکم کردن به قسط و رواج عدل در ميان جامعه است نه پوشيدن جامة پشمي يا غير آن و سپس با ذکر آية کريمة قرآني بر مطلب خود استدلال کرده و اِشعار داشتند که شما از قرآن بي‌خبريد و از کتاب آسماني، بيگانه مي‌باشيد و آن‌گاه از يوسف صديق براي آنها سخن گفت تا بفهماند که شما نه تنها از قرآن بي‌خبريد که از تاريخ و سيرة انبيا هم اطلاعي نداريد.

آن حضرت در مواقع مناسب آنان را تخطئه مي‌کرد و بطلان مذهب ايشان و حتّي وجوب تبرّي از آنان را گوشزد مي‌فرمودند.

از جمله، بزنطي و اسماعيل ‌بن‌ بزيع نقل‌کرده‌اند که حضرت رضا عليه‌السلام فرمود:

من ذکر عنده الصوفيه و لم ينکرهم بلسانه و قلبه فليس منّا و من انکرهم فکانّما جاهد الکفّار بين يدي رسول الله صلّي الله عليه و آله[6]

کسي‌که در نزد او ذکري از صوفيه شود و او آنان را با زبان و قلبش انکار ننمايد از ما نيست و کسي‌که بر آنان انکار کند پس گويا پيش روي رسول الله صلّي الله عليه و آله با کفّار جهاد کرده است.

و نيز از آن حضرت روايت شده که فرمودند:

لا يقول بالتصوّف احد الّا لخدعة او ضلالة او حماقة و امّا من سمّي نفسه صوفياً للتقية فلا اثم عليه.[7]

احدي دم از تصوّف نمي‌زند مگر براي خاطر فريب و نيرنگ بازي يا به جهت گمراهي يا از راه حماقت و ناداني، اما اگر کسي از روي تقيه و حفظ جان خود، خويشتن را صوفي بنامد گناهي بر او نيست.

و در نقل ديگري همين روايت از آن حضرت آمده است و جمله‌اي اضافه دارد:

و علامته ان يکتفي بالتسمية و لايقول بشئ من عقائدهم الباطله[8]

علامت اينکه اين نام را به جهت تقيه به خود گرفته اين است که به نام اکتفا کند و به چيزي از عقايد باطل آنان معتقد نباشد.

اينها رواياتي بود که از حضرت علي‌ بن‌ موسي ‌الرضا عليه‌السلام در مذمّت صوفيه رسيده وگرنه روايات متعددي از امامان ديگر نيز داريم و ديديد که در روايت دوم، انگيزة صوفي‌گري را يا نيرنگ بازي دانستند يا گمراهي انسان و يا حماقت و ناداني او.

و در روايت نخستين، وظيفة مواليان و علاقه‌مندان خود را انکار صوفيه و تبرّي از آنها در مجلسي که نامشان به ميان بيايد برشمردند و انکار و ردّ آنها را در حکم جهاد در حضور رسول خدا دانستند.

اکنون بر مردم مسلمان و پيروان حضرت رضا عليه‌السلام است که فريب اين گروه منحرف و فاسد را نخورده و با کلمات به ظاهر شيرين آنها به دام نيفتند که همان کلماتشان در حقيقت خروج از دين و نفي احکام مقدسة الهي و شعائر و مظاهر ديني است و اکنون نمونه‌اي از آن را بنگريد:

مرحوم سيد نعمت‌الله‌ جزايري مي‌گويد: «در زمان ما مردي از صوفيه بود که خود را از علماي شيعه نيز مي‌دانست. روزي با اصحاب و اطرافيانش در مشهد، کنار روضة مولانا الرضا عليه‌السلام به ذکر جليّ خود مشغول بودند که مشتمل بر غنا، رقص، ترنّم و وجد بود. در اين اثنا يکي از آنها به زمين افتاد و بر اثر برخورد با ضريح شريف، سرش شکست و خون جاري شد و به ضريح مبارک رسيد. عده‌اي آمدند که خون را ازاله کنند و ضريح را تطهير بنمايند، شيخ صوفي‌ها گفت: «اين کارها لازم نيست و نمي‌خواهد اين خون‌ها را برطرف کنيد؛ زيرا اين خون، خون عشّاق است و خون عشّاق، طاهر است.» ولي آنان به حرف باطل او اعتنا نکردند و به شستشو و تطهير مشغول شدند.

لذا، به بيان يک سخن فريبندة ديگر پرداخت و گفت: «مگر نه اين است که علما، شمس را از جملة مطهّرات دانسته‌اند پس چگونه شمس رضا عليه‌السلام مطهّر اين خون نمي‌باشد؟» اينجا بود که بعضي از بهائم از اتباع و پيروانش اين حرف را پذيرفتند و تسليم شدند!!»[9]

در پايان اين بحث، دو مطلب، شايان توجه کامل است:

1. شيخ صدوق در «توحيد» و علامة مجلسي در «بحار» خطبه‌اي مفصل از حضرت رضا در «معرفة الله» نقل کرده‌اند که آغاز آن اين است:

اوّل عبادة الله معرفته و اصل معرفة الله توحيده و نظام توحيد الله نفي الصفات عنه لشهادة العقول انّ کل صفةٍ و موصوف مخلوق و شهادة کل موصوف انّ له خالقاً ليس بصفة و لا موصوف ...

آغازعبادت و بندگي خدا، شناخت اوست و ريشة معرفت الهي، توحيد اوست و نظام توحيد خداوند، نفي صفات از اوست؛ زيرا عقول شهادت مي‌دهند که هر صفت و موصوفي مخلوق است و هر موصوفي گواهي مي‌دهد که براي آن آفريننده‌اي است که نه صفت است و نه موصوف... .

مرحوم حاج ميرزا حبيب‌الله هاشمي خويي، شارح نهج‌البلاغه بعد از نقل اين خطبه و شرح جملات مشکلة آن مي‌گويد: «اي صاحبان عقل و ضماير و اي دارندگان چشم‌ها وبصيرت‌ها! اگر در اين خطبة شريفه آن گونه که شايسته است تأمل و دقت کنيد آن را گنجي مي‌يابيد، که مملو از انواع درّ و جواهر است و دريايي موّاج در علم توحيد که ساحلي از براي آن نيست و اگر به طور کامل در آن نظر افکنيد و عميق فکر کرده و بينديشيد به اين حقيقت مي‌رسيد که هر بخشي از آن دليلي مستقل در بطلان گفتار اولياي شيطان و برادران پرستش کنندگان اوثان [و بت‌ها] است، همان‌هايي که مي‌پندارند اهل يقين و عرفان‌اند و در توحيد، معرفت و ايمان خالص شده‌اند؛ زيرا قائل به وحدت وجودند و مي‌گويند در حقيقت غير از خدا موجودي نيست... .»[10]

2. سبب نفوذ اين فرقة گمراه چند جهت است:

الف. سخنان عوام‌فريبانة مرشدان و اقطاب آنها چنان‌که در آن حکايت و قضية به وقوع پيوسته‌اي که سيد جزائري نقل کرده بود، مشاهده شد.

ب. اساس کار و زير بناي اين طريق، اباحه‌گري و آزادي محض در ارتکاب گناهان و فسق و فجور است به خصوص گناهاني که در رابطه با شهوات است؛ مانند رقص و اختلاط زنان و مردان و ناديده گرفتن حکم محرم و نامحرم و امثال اينها و البتّه کساني که مي‌خواهند از قيد دين آزاد باشند و مانند حيوانات به هر کاري دست بزنند و پاسخگوي کامل شهوات و غرائز نفساني خود باشند کم نيستند و به طور مثال در زمان حکومت خاندان پهلوي گروهي از سران حکومت، گرايش صوفيگري داشتند به اين جهت که مي‌خواستند هم نام دين را داشته باشند و هم اينکه آزاد محض باشند تا بتوانند هر عملي، هر اندازه هم زشت و خلاف شرع باشد، انجام دهند و رادع و مانعي نداشته باشند و اين خصوصيت در مرام صوفيگري مشاهَد و محسوس است.

ج. حمايت بيگانگان و دشمنان اسلام براي تفرقه افکني در صفوف امت اسلام و متشتّت‌کردن نيروها که بهترين زمينه براي ورود وتسلط آنها بر کشورهاي اسلامي و مردم مسلمان، متفرق بودن و شعبه شعبه شدن امت اسلامي است.



[1]. دايرة معارف القرن العشرين، ج5، ص586.

[2]. سورة حجر، آية 99.

[3]. منهاج البراعة في شرح نهج البلاغه، ج13، ص382.

[4]. سورة اعراف، آية 32.

[5]. نزهة الناظر حلواني از اعلام قرن پنجم، ص130 و 131.

[6]. سفينة البحار، مادّة صوف.

[7]. سفينة البحار، مادّة صوف.

[8]. همان.

[9].الانوار التعمانيه، ج2، ص283.

[10]. منهاج البراعة، ج13، ص240. در ضمن ايشان 384 صفحه از اين کتاب را به شرح عقايد صوفيه و بطلان مذهب آنان اختصاص داده است.

+ نوشته شده در  سی ام مهر 1386ساعت   توسط آرام  |