سرانجام امام علي بن موسي الرضا عليهالسلام بعد از يک مسافرت طولاني و بس محترمانه وارد مرو شدند و مورد تجليل و تکريم خاص مأمون، اطرافيان و مردم قرار گرفتند.
روزي مأمون به آن بزرگوار، عرض کرد: «اي پسر رسول خدا! من به مراتب علم، فضل، زهد، ورع و عبادت تو عارفم و تو را براي خلافت شايستهتر از خودم ميبينم.» حضرت در پاسخ فرمود:
بالعبودية لله عزّوجلّ افتخر و بالزهد في الدنيا ارجو النجاة من شرّ الدنيا و بالورع عن المحارم ارجو الفوز بالمغانم و بالتواضع في الدنيا ارجو الرفعة عند الله عزّوجلّ
به بندگي خداي عزّوجلّ افتخار ميکنم و با زهد و پارسايي در دنيا رهايي از شرّ دنيا را اميدوارم و به وسيلة ورع و دوري از گناهان، اميد آن دارم که به سودهاي الهي دست يابم و با تواضع در اين دنيا به رفعت و سربلندي در نزد خداي عزّوجلّ اميد دارم.
مأمون گفت: «من تصميم گرفتهام و مصلحت ميبينم که خود را از خلافت خلع کنم و آن را براي تو قرار دهم و با تو بيعت کنم.» حضرت فرمود: «اگر اين خلافت از آن تو است و خداوند، آن را براي تو قرار داده، جايز نيست جامهاي را که خداوند بر اندام تو پوشانده کنار بگذاري و براي ديگري قرار دهي و اگر خلافت از آن تو نبوده براي تو جايز نيست که چيزي که از آن تو نبوده براي من قرار دهي و به من واگذار کني.»
مأمون گفت: «اي پسر رسول خدا! چاره نداري جز اينکه اين امر را بپذيري!» حضرت فرمود: «من هرگز اين امر را با اختيار خود نميپذيرم.»
اين گفتگو چند روز به همين نحوه ميان آن دو ردّ و بدل ميشد و مأمون تلاش ميکرد که حضرت رضا عليهالسلام اينرا بپذيرند و حضرت امتناع ميکردند تا زماني که از پذيرش آن بزرگوار، مأيوس گرديد، در اين هنگام گفت: «اگر خلافت را قبول نميکني و دوست نداري و نميپذيري که من با تو بر خلافت بيعت کنم، پس وليعهد من باش که خلافت پس از من براي تو باشد.»
حضرت فرمود:
و الله لقد حدّثني ابي عن آبائه عن اميرالمؤمنين عن رسول الله صلّي الله عليه و آله انّي اخرج من الدنيا قبلک مقتولاً بالسمّ مظلوماً تبکي عليّ ملائکة السماء و ملائکة الارض و ادفن في ارض غربة الي جنب هارون الرشيد
به خدا سوگند! پدرم براي من حديث کرد از پدرش، از پدرانش، از اميرالمؤمنين، از رسول خدا صلّي الله عليه و آله که: من پيش از تو با مظلوميت به وسيله سمّ به قتل خواهم رسيد و فرشتگان آسمان و فرشتگان زمين بر من گريه ميکنند و من در سرزمين غربت در کنار هارون الرشيد در خاک، مدفون خواهم گرديد!
مأمون گريه کرد سپس گفت: «اي پسر رسول خدا! چه کسي تو را ميکُشد يا قدرت دارد که به تو بدي کند در حالي که من زنده باشم؟!»
حضرت رضا عليهالسلام فرمود: «توجّه کن که اگر ميخواستم بگويم، ميگفتم که چه کسي مرا خواهد کشت!»
مأمون گفت: «اي پسر رسول خدا! با اين سخن ميخواهي کار را بر خود آسان کني و اين جريان [ولايتعهدي] را از خودت دور سازي تا مردم بگويند که تو زاهدي و رغبتي در دنيا نداري.»
حضرت فرمود: «والله که من از آغاز وقتي که پروردگار عزيز و جليلم مرا آفريده، دروغ نگفتهام و براي رسيدن به دنيا اظهار زهد و بيرغبتي نسبت به آن ننمودهام و من ميدانم که تو چه هدف و انديشهاي در سر داري!»
مأمون گفت: «چه هدفي دارم؟»
حضرت فرمود: «امان ميخواهم که راست بگويم.»
مأمون گفت: «در اماني.»
سپس امام فرمود: «مقصود تو اين است که مردم بگويند: علي بن موسي الرضا به دنيا بيرغبت نيست و اين دنياست که به او رو نميآورد؛ آيا نميبينيد چگونه در طمع رسيدن به خلافت، ولايت عهدي را پذيرفت؟!»
مأمون خشمگين گرديد و گفت: «تو همواره با من به آنچه که ناراحتم ميکند مواجه ميشوي و از سطوت و قدرت من خود را ايمن ميبيني. به خدا سوگند! اگر ولايت عهدي را پذيرفتي که پذيرفتهاي در غير اين صورت تو را بر آن مجبور ميسازم؛ اگر تسليم شدي که شدي وگرنه گردنت را خواهم زد.»
حضرت فرمود: «خداوند از اينکه من خود را با دست خود به هلاکت بيفکنم نهي فرموده است. اکنون اگر جريان، اين چنين و بر اين منوال است که مرا مجبور ميکني، پس هر چه به نظرت ميآيد انجام ده و من هم اين ولايتعهدي را ميپذيرم با اين شرط که احدي را نصب نکنم و هيچکس را عزل ننمايم، رسمي را برهم نزنم و از دور، ناظر بر خلافت باشم.»
مأمون با اين شرايط، راضي شد و آن حضرت را وليعهد خود قرار داد در حالي که آن بزرگوار از اين جريان ناراحت بود.[1]
در نقل ديگري آمده که چون مأمون آن حضرت را تهديد به قتل کرد، حضرت اين گونه با خدا نيايش کرد:
«بار خدايا! تو مرا از اينکه خويشتن را به دست مهلکه بسپارم نهي فرمودي و من اينک اکراه شدهام و به اضطرار افتادهام و به خاطر عدم قبول ولايت عهدي از سوي مأمون تهديد به قتل شدهام و با اکراه و اضطرار ميپذيرم، چنانکه يوسف و دانيال، ولايت از ناحية طاغوت زمان خود را از روي اکراه و اضطرار پذيرفتند. خداوندا! عهدي جز عهد تو نيست و ولايتي جز از ناحية تو نخواهد بود؛ پس مرا براي برپا داشتن دينت و زنده کردن سنّت پيامبرت، محمد صلي الله عليه و آله موفّق بدار که تو مولايي و تو يار و ياوري و تو نيکو مولا و نيکو کمک کاري.»
پس با حزن و اندوه و چشم گريان، ولايت عهد مأمون را [با همان شرايطي که گذشت] پذيرفت و مأمون براي آن حضرت از تودههاي مختلف مردم، بيعت گرفت.[2]
و در نقلي آمده که حضرت دست خود را به آسمان بلند کرد و گفت:
اللهم انک تعلم اني مکره مضطرّ فلا تؤاخذني کما لم تؤاخذ عبدک و نبيک يوسف حين دفع الي ولاية مصر[3]
خداوندا! تو ميداني که من به اکراه و اضطرار اين امر را پذيرفتم؛ پس مرا مؤاخذه مکن همانگونه که بندهات و پيامبرت يوسف را به هنگامي که ولايت مصر به او واگذار شد مؤاخذه نفرمودي.
يکي از کساني که به امام رضا عليهالسلام نزديک بود ميگويد: در مجلسي که امر ولايت عهدي صورت گرفت پيش روي حضرت نشسته بودم. امام رضا عليهالسلام متوجه شدند که من بسيار خوشحال و شادمانم، پس بسيار آهسته به طوري که کسي نشنود به من فرمود: «دل را به اين جريان مشغول و سرگرم نکن و بدان دلخوش و شاد مباش! زيرا اين کار صورت نميگيرد و به پايان نميرسد.»[4] آري! حضرت رضا پيش از مأمون به سراي ابد شتافتند و ولايتعهدي عملاً منتفي شد.
1 نيرنگ و شرارت به صورت دوستي
شايان ذکر است مأمون هر برنامهاي را که در مورد حضرت امام رضا عليهالسلام پياده ميکرده، به دنبال مکر و تزوير بوده و با هدف دشمني اقدام نموده است. اقدام نخستين او، که احضار امام به مرو بوده و همچنين اقدام بعدي او، يعني بيعت با آن حضرت و نيز ساير برنامههايش در رابطه با حضرت رضا عليهالسلام همگي بر مبناي اعمال کينههاي دروني، حقد، حسد و نقشهکشيهاي خائنانه و خصمانه بوده است. اکنون بنگريد که آيا دوستي و علاقهمندي به حضرت رضا عليهالسلام ايجاب ميکند که او را از وطن و خانة خود دور کرده و به مملکت ديگر و شهر ديگر سير داده و در آنجا اسکان دهند؟
ما پيش از اين يادآور شديم که حضرت رضا عليهالسلام از پذيرش سفر به شدت امتناع نموده و از خواستة مأمون مبني بر آمدن به مرو سر باز ميزد؛ اما چون اصرار فرستادة مأمون زياد شد حضرت به ناچار پذيرفتند. آيا اين معناي دوستي است؟! و آيا کسي در عالم دوستي با فردي، او را مجبور به سفر ميکند و وي را تحت فشار قرار ميدهد تا ناچار شود آن را بپذيرد؟!
و پيش از اين مطرح شد که حضرت از ولايتعهدي خودداري ميکردند و مأمون اصرار ميورزيد تا جاييکه آن بزرگوار را صريحاً تهديد به قتل کرد تا در چنين جوّ رعب و وحشتي حضرت ناچار شد که بپذيرد و خود آن حضرت به هنگام پذيرش، به اين معنا تصريح کردند.
آيا اعطاي منصب و محوّل کردن مقام و پستي به کسي با تهديد به قتل، نشانة دوستي و علاقهمندي به او است؟!
به راستي اين چه ظلم فاحش و اذيت و آزار آشکاري است و کجا ميتوان اين کارها را از باب دوستي و علاقة قلبي مأمون به حضرت رضا عليهالسلام توجيه کرد و کدام فرد اين سنخ دوستي و اظهار علاقهمندي را نشأت گرفته از محبت دروني و دلدادگي به آن بزرگوار ميداند؟!
حقيقت اين استکه اينها همه مولود دشمني و طرحهايکينه توزانة مأمون است.
1 انگيزة شيطاني مأمون از پيشنهاد ولايتعهدي
پس از آنکه ثابت و مدلّل گرديد که مأمون از ولايتعهدي تحميلي، نظر خيرخواهانه نداشته حال بحث ميشود که انگيزه، هدف و مقصد سوء او چه بوده است؟ در اينجا چند احتمال وجود دارد:
1. قتلها و جنايتهاي بنيعباس و زندانيکردن حضرت موسي بن جعفر عليهالسلام آن هم به مدتي طولاني و بالمآل اقدام به قتل آن حضرت و نيز کشتن امامزادگان و چپاول بيت المال مسلمين که در زمان بني عباس واقع شد، مردم را نسبت به آنان بدبين ساخته بود و مأمون ميخواست خود را در جامعه، محب و دوستدار آل علي و علاقهمند به مصالح مسلمين قلمداد کند و حيثيت از دست رفته خويش را تجديد بنمايد؛ او با اين اقدام ميخواست تا، محبت و علاقة مردم نسبت به خودش را جلب بنمايد.
2. اينکه آن بزرگوار و به طور کلي خاندان پيغمبر را دنيا دوست و رياست جو معرفي کند و زمينه را طوري فراهم آورد که مردم معتقد شوند اين خاندان به دنيا دسترسي ندارند وگرنه به دنيا و رياست بيعلاقه نيستند و در نتيجه زهد آنان از باب نتوانستن است نه از جهت نخواستن.
3. او ميخواست با اجراي اين برنامه، زبان مردم را به روي امام رضا عليهالسلام باز کرده و مورد اعتراض قرار دهد تا آنها بگويند چرا امام رضا عليهالسلام منصب ولايتعهدي را قبول کرد و چرا به جاي انتقاد از دستگاه حکومت عصر و ستمگريهاي آنان، خود در هيئت حاکمه قرار گرفت.
4. مأمون ميخواست پذيرش آن حضرت را وسيلهاي براي مشروعيت حکومت خود قرار دهد و پايههاي حاکميت خويش را محکمتر بسازد که اين هم به نوعي به وجه اول بازگشت ميکند.
و اتفاقاً بر مبناي احتمال دوم و سوم آن خليفة نيرنگباز به نوعي موفّق شد؛ چرا که تاريخ و کتب روايي مواردي را ارائه ميکنند که اشخاصي اين مسئله را با امام رضا عليهالسلام در ميان گذاشتند و معترضانه يا حداقل براي رفع ابهامي که برايشان پيش آمده بود، در اين مورد از آن بزرگوار، پرسش ميکردند و تعدادي از اين موارد کاملاً ظهور در اين مطلب دارد که آنها معترض بودهاند.
شيخ صدوق نقل ميکند که ريّان بن صلت گفته: بر حضرت علي بن موسي الرضا عليهالسلام وارد شدم و عرض کردم: «اي پسر رسول الله! مردم ميگويند شما با اينکه در دنيا اظهار زهد ميکرديد اما ولايت عهد را پذيرفتيد!» حضرت فرمود:
قد علم الله کراهتي لذلک فلما خيّرتُ بين قبول ذلک و بين القتل اخترت القبول علي القتل
خدا ميداند که من آن را خوش نداشتم اما چون بين قبول ولايتعهدي و قتل، مخير شدم که يکي را انتخاب کنم، قبول را بر قتل، اختيار کردم.
و بعد فرمود:
ويحهم اما علموا انّ يوسف عليهالسلام کان نبياً رسولاً فلمّا دفعته الضرورة الي تولّي خزائن العزيز قال له: اجعلني علي خزائن الارض انّي حفيظ عليم و دفعت لي الضرورة الي قبول ذلک علي اکراه و اجبار بعد الاشراف علي الهلاک علي انّي ما دخلت في هذا الامر الا دخول خارج منه فالي الله المشتکي و هو المستعان[5]
واي به حالشان! آيا ندانستند که يوسف عليهالسلام پيامبر و فرستادة خداوند بود اما هنگامي که ضرورت ايجاب کرد که متولّي خزائن عزيز مصر شود خود گفت: «مرا بر خزائن زمين بگمار که من نگهدار و دانايم.» و اينک ضرورت مرا نيز واداشته هنگامي که مشرف بر هلاک شدم ولايتعهدي را با اکراه و اجبار بپذيرم علاوه بر اينکه من وارد اين جريان نشدم مگر ورود کسيکه از آن خارج ميشود؛ پس به سوي خداوند شکايت ميبرم و از او ياري جسته ميشود.
نيز نقل ميکند که طبق روايت اصحاب، مردي به امام رضا عليهالسلام عرض کرد: «خداوند کار تو را اصلاح کند! چگونه درخواست مأمون را پذيرفتي؟ [گويا با اين کلام برآن حضرت ايراد ميگرفت واينکار را ناروا ميدانست.حضرت ابوالحسن الرضا عليهالسلام فرمود: «نبي افضل است يا وصي؟» او گفت: «نبي.» فرمود: «آيا مسلم افضل است يا مشرک؟» عرض کرد: «مسلم.» فرمود: «پس ببين که عزيز مصر، مشرک بود و يوسف، نبي بود؛ و مأمون، مسلم است و من وصي، و يوسف [که نبي بود] از عزيز مصر [که مشرک بود] درخواست کرد که او را مسئول اموال قرار دهد و گفت: «مرا بر خزائن زمين بگمار که من نسبت به آنچه به دستم سپرده ميشود نگهبانم و به هر زباني دانايم.» و من نيز بر اين کار مجبور شدم![6]
و نيز ابن شهر آشوب نقل ميکند که شخصي به نام محمد بن عرفه ميگويد: «به حضرت رضا عليهالسلام عرض کردم: چه چيزي تو را وادار کرد که در امر ولايتعهدي داخل شوي؟!» فرمود: «همان چيزي که جدّم علي را وادار کرد که در شورا وارد شود.»[7]
1 مراسم ولايتعهدي تحميلي
بر اساس کتب تاريخ و سيرهها، مأمون براي قانع کردن حضرت رضا عليهالسلام هم خود در گفتگو با امام عليهالسلام مباشرت ميکرده و هم واسطه ميفرستاده است و اينک به اين نقل که شيخ مفيد قدّس سره از جماعتي از اصحاب اخيار و راويان سيرهها و آثار آورده توجه کنيم:
چون مأمون تصميم گرفت که حضرت علي بن موسي عليهالسلام را وليعهد خود گرداند، فضل بن سهل را فرا خواند و تصميم خود را به وي اعلام کرد و دستور داد که او و برادرش، حسن بن سهل براي گفتگو پيرامون اين موضوع با وي حاضر شوند. فضل اين کار را انجام داد و با برادرش حسن نزد مأمون حاضر شدند و مطلب مطرح شد. حسن اين اقدام را بر او گران شمرد و عوارض و پيامدهاي بيرون بردن حکومت و امارت از خاندان مأمون را به وي گوشزد ميکرد.
مأمون در پاسخ گفت: «من با خدا عهد و پيمان بستهام که اگر بر امين [برادرش] پيروز شدم خلافت را به برترين و بالاترين شخصيت آل ابي طالب واگذار کنم و من احدي را بر صفحة زمين از اين مرد [حضرت رضا] برتر و بالاتر نميدانم.» حسن و فضل چون ديدند که مأمون در تصميم خود جازم و قاطع است از اصرار بر ترک اين کار خودداري کردند.
مأمون آن دو را به حضور امام رضا عليهالسلام فرستاد و جريان را پيشنهاد کردند؛ حضرت از پذيرش آن امتناع فرمود اما آن دو به قدري اصرار و تأکيد کردند که حضرت اجابت فرمود. آن دو به سوي مأمون آمدند و اجابت فرمودن امام را به اطلاع او رسانيدند. مأمون شادمان گرديد و روز پنجشنبه را براي ملاقاتهاي افراد خاص و شخصيتها مقرر کرد. فضل بن سهل هم مردم را در جريان امر گذاشت و آنان را امر کرد تا در پنجشنبة آتيه جامههاي سبز رنگ پوشيده و حاضر شوند و با حضرت رضا عليهالسلام بيعت کنند و در مقابل، رزق يکسالة خود را بگيرند.
روز معيّن که فرا رسيد طبقات مختلف مردم از فرماندهان، حاجبان، قاضيها و ديگر طبقات مردم در جامة سبز همه سوار شدند و آمدند؛ مأمون هم در مجلس ويژه نشست و دو وساده و بالش بزرگ براي حضرت رضا عليهالسلام گذاشت و چون حضرت با عمامه و شمشير و لباس سبز وارد شد او را بر آن دو وسادة بزرگ نشانيد و آنگاه فرزند خود، عبّاس را امر کرد که به عنوان اولين شخص با حضرت بيعت کند. حضرت دست خود را بالا برد و به طرف صورت مبارک خود توجه داد و کفِ دست را به صورتهاي آنان متمايل ساخت، مأمون گفت: «دستت را براي بيعت بگشا!» حضرت رضا عليهالسلام فرمود: «رسول خدا صلّي الله عليه و آله اينگونه بيعت ميکردند.»
سرانجام مردم بيعت کردند و دست حضرت بالاي دستهاي آنان بود و بدرههاي زر [يک بدره ده هزار درهم است] براي افراد قرار داده ميشد.
خطبا، سخنوران و شاعران بر ميخاستند و فضايل حضرت رضا عليهالسلام را ذکر کرده و ميسرودند و اين اقدام مأمون را ميستودند. مأمون به حضرت گفت: «خطبهاي براي مردم بخوان و در بين آنان سخني بگو.»
حضرت، حمد خدا را به جاي آورد و بر او ثنا فرستاد و سپس فرمود:
انّ لنا عليکم حقّاً برسول الله و لکم علينا حقّاً به فاذا ادّيتم الينا ذلک وجب علينا الحق لکم
به تحقيق براي ما بر شما به سبب رسول الله حقّي است و براي شما بر ما حقّي به سبب آن حضرت است؛ پس زماني که شما اين حقّ ما را به ما ادا کرديد بر ما لازم ميشود که حقّ شما را ادا کنيم.
و از آن حضرت جز اين سخن در آن مجلس ذکر نشده است.
و مأمون امر کرد که درهمها را به نام آن حضرت بزنند و نام حضرت را بر سکهها نوشتند و مطلب در همه جا رسميت يافت.
عبدالجبار بن سعيد، خطيب مسجد پيامبر در مدينه در دعاي خود به حضرت رضا عليهالسلام گفت: «وليعهد المسلمين، علي بن موسي بن جعفر بن محمدبن علي بن الحسين بن علي بن ابي طالب عليهمالسلام» و بعد انشاد کرد:
|
ستة آباء، همُ ما همُ افضل من يشرب صوب الغما[8]
|
شش نفر آباء و پدران گرامي او چه کساني هستند؟ بالاترين و برترين کسيکه از باران ابرها مينوشند [يعني افضل اهل زميناند].
پس از آنکه امر ولايتعهدي پايان يافت، مأمون آن را با خط خود مکتوب کرده و صورت جلسه نمود و پشت آن ورقه را حضرت رضا عليهالسلام نوشتند و آغاز آن چنين است:
بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله الفعال لما يشاء لا معقّب لحکمه و لارادّ لقضائه يعلم خائنة الاعين و ما تخفي الصدور و صلواته علي نبيه محمّد خاتم النبيين و آله الطيبين الطاهرين
حمد و ستايش از آن خداي بزرگ است که هر چه را اراده کند حتماً انجام ميدهد؛ براي حکم او تعقيب کنندهاي نيست. او از خيانت چشمها و آنچه را که سينهها در خود پنهان ميدارند آگاه است و صلوات خداوند بر پيامبرش محمّد که خاتم پيامبران است و بر آل پاک و پاکيزه جان او باد.
سپس موضوع درخواست مأمون؛ يعني ولايتعهدي حضرتش را يادآور شدند و مرقوم فرمودند که امر ولايت و زعامت امت بعد از او به من محول است البته اگر من بعد از وي باقي باشم.
و آنگاه مطالبي که در ولايتعهدي خود بدان متعهّد شده بودند، از احياي دين و اقامة سنن الهي، رسيدگي به مردم و حفظ حقوق آنها را ذکر کردند و بعد از آن نوشتند:
و الجامعة و الجفر يدلّان علي ضدّ ذلک و ما ادري ما يفعل بي و لا بکم ان الحکم الّا لله يقصّ الحق و هو خير الفاصلين
من اين امر را پذيرفتم و به انجام اين مواد پايبندم ولي جفر و جامعه، [کتاب حوادث و وقايع و مقدّرات که مربوط به عالم بالاست] بر خلاف اين دلالت دارند [يعني از دنيا ميروم و اين کار براي من سر نخواهد گرفت] و چه ميدانم که خداوند با من چه ميکند و در مورد شما چه خواهد کرد، حکم نيست مگر براي خدا؛ او حق را بيان ميکند و او بهترين فيصله دهندگان است.
بسيار قابل ملاحظه و توجه است: در يک جاي نوشتة خود ميفرمايند: «اگر من بعد از مأمون باقي باشم.» که اين جمله کاملاً گواه بر آن است که حضرت از مرگ خود خبر ميدهند و در اواخر آن ميفرمايند: «جفر و جامعه، کتاب علوم غيبي الهي، بر خلاف اين جريان، حکم ميکند؛ يعني در آنجا آمده که کار به دست من نخواهد افتاد و پيش از مرگ مأمون، من از دنيا خواهم رفت.»
شايان ذکر است که ابن صبّاغ مالکي سنّي در مورد نوشتة مأمون ميگويد: «من آن را مختصر کرده و خلاصة آن را ذکر ميکنم اما بعد از آن نوشتة حضرت رضا عليهالسلام را ميآورد و ميگويد: من نوشتة مبارک حضرت رضا عليهالسلام را مختصر نميکنم؛ بلکه تمام آن را ذکر مينمايم و اين حاکي از پايگاه رفيع اين امام بزرگوار در نظر علماي اهل سنت است و اينکه آنها يا گروهي از آنها نيز مانند شيعه، در برابر آستان آن ولي اعظم خدا سر تواضع فرود ميآورند و خلفا، حکام و سلاطين را با آن بزرگوار قياس نکرده و مساوي هم قلمداد نمينمايند، بلکه موقعيت و مقام حضرت رضا را ممتاز ميدانند.»[9]